درد تنهایی ...
ــ وقتی که دیدم اومدی با تن پوشی از گلهای نرگس و شمعدانی جامه ی خاکستری اندوه را از
تن بدر آوردم ...
با زلال اشک شوق غبار غم از چهره زدودم و همسفر نسیم شدم...
یاد شبهایی افتادم که در نهایت اخلاص در باغ سبز احساسمان بروی یکدیگر باز بود ...
شادی و سرخوشی بیش از حد فریبمان داد و نفهمیدیم که زندگی سرابی بیش نیست و
لحظات بسرعت برق و باد درگذرند...
نازنین بعد رفتنت برای آنکه جز تو کسی شاهد دردها و اشکهایم نباشد تمام آینه ها را شکستم...
چه بگویم از لحظه های تلخ و طاقت فرسای انتظار...؟؟چه بگویم از غربت ستاره و غریبی شمع ....
چگونه شرح جانسوز دلتنگی هایم را برایت واگویه کنم...؟
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت 22:37 توسط حمید راهدار
|