ــ وقتی که دیدم اومدی  با تن پوشی از گلهای نرگس و شمعدانی جامه ی خاکستری اندوه را از

 تن بدر آوردم ...

با زلال اشک شوق غبار  غم از چهره زدودم و همسفر نسیم شدم...

یاد شبهایی افتادم که در نهایت اخلاص در باغ سبز احساسمان بروی یکدیگر باز بود ...

شادی و سرخوشی بیش از حد فریبمان داد و نفهمیدیم که زندگی سرابی بیش نیست و

 لحظات بسرعت برق و باد درگذرند...

نازنین بعد رفتنت برای آنکه جز تو کسی شاهد دردها و اشکهایم نباشد تمام آینه ها را شکستم...

چه بگویم از لحظه های تلخ و طاقت فرسای انتظار...؟؟چه بگویم از غربت ستاره و غریبی شمع ....

چگونه شرح جانسوز دلتنگی هایم را برایت واگویه کنم...؟