خسته از اندوه درد لاعلاج....
در آستان غزل شور و حال و غوغائی است
هراس من همه از روزگار تنهایی است
در انحنای چشم غریبم بنفشه می شکفد
زکات دیدن گل شور و شوق و شیدایی است
هماره سنگ صبورم انیس غصه بود
سکوت جاده غم در غروب رویایی است
نشسته عابر این ره خموش و خسته و زار
خیال خواب تو دیدن چه نیک سودایی است...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۸۹ ساعت 17:34 توسط حمید راهدار
|