در آستان غزل شور و حال و غوغائی است

هراس من همه از روزگار تنهایی است

در انحنای چشم غریبم بنفشه می شکفد

زکات دیدن گل شور و شوق و شیدایی است

هماره سنگ صبورم انیس غصه بود

سکوت جاده غم در غروب رویایی است

نشسته عابر این ره خموش و خسته و زار

خیال خواب تو دیدن چه نیک سودایی است...