در متن شعر و شور

همواره حاضری

در بطن زندگی

شیدا و ناظری

در بزم دلبران

خورشید خاوری

پیوسته در حضور

مولا و سروری

نامت به لوح عشق

جاوید و منجلی است

در گلشن بهار

تاجی که بر سری

دائم نموده ای

حق را تو یاوری

در وسعت زمین

شیر دلاوری

در جلوه گاه عشق

رعنا و دلبری

در بستر زمان

تندیس باوری

چون ابر نو بهار

در دیده تری

بر دل نشسته ای

سوز سمندری

شکر از هوای نفس

 فرمان نمی بری

آوازه از تو یافت

رسم قلندری

سر خیل عاشقان

از این و آن سری

دشت خیال را

مُشکی و عنبری

الهام باده ای

مخمور ساغری

دریا دلی و از

نسل صنوبری

دلتنگ دیدنت

ناهید مشتری

دلواپس توام

ای نازنین پری

نازت نیاز من

زیبا و محشری

در کوی عاشقان

محبوب خوش بیان

بر عهد گل بمان

این شعر را بخوان

یکدم در این زمان

یادی نما از این

رسوای بیدلان

یادم نما زجان

نامت سر زبان

یادم نمی رود

آن خال کنج لب

 آن ابروی کمان

در یاد من بمان

شعر و ترانه ام

در فصل گل بخوان

*ـــــ تا  کوچه باغ خاطره راهی نیست،وقتی می نویسم باران، با سطرها خیس میشوم ،درک

خنکای باران و شمیم عطر خاک و لذت نوشیدن زلال قطره ها را او بمن یاد داد.بوی هیزم ، بوی دود و

دلدادگی را ، بوی عشق و تمنا را، تعبیر رویاهای سحرگاهی  را ، زمزمه آب و آواز بلبل و  نوای قمری و

شکوه و شور و حال قناری را،شوق و ذوق کوچیدن پرستوها و لطافت  نسیم بهاری را ....ظرافت و تعلق

خاطر و ازآن مهمتر حساسیت  و وابستگی مرغ عشق را .... راز ابرها  و هیبت رعد و برق را ، زبان

درخت را، حکمت باد را و معنا و مفهوم  ارزش وفاداری و معمای مردانگی را .... 

*ــ من اما در این میان چه به وی آموختم ....؟یادم نمیاد....!!! نه که یادم نیاد بعید میدونم چیز مفید و

مقبول و موثری از من عاید اون با مرام خوش زبون شده باشه...اون خودش عقل کل و دانای چاره و

رئوف و پاکدل  و مهربون بود و همه چیز رو میدونست و می شنید و می فهمید درک میکرد و انقدر

 صبور و در عین حال بزرگوار و راد منش بود که هیچگاه به روی خودش نمی آورد....  اون اصلا و ابدا

هیچ نیازی به امثال من نداشت... ما از معنویت و عرفان و عشق و ادب  و عقل و علم چیزی در چنته 

 نداشتیم...؟ خودمو میگم...چی داشتم....!!؟ هیچی... آره ...هیچی واقعا...!! اون جز این ارزش ها

 و اعتبارات الهی و معنوی و  حمایت و همراهی روحی و روانی و عاطفی و اجتماعی چیز بیشتری

  نمی خواس....اینایی  هم که اون میخواس که خودم از همه بیشتر محتاجش  بودم و از اون

 فقیرتر. .... معنویتمون کجا بود...؟؟عرفان و اخلاق و ادبمون کجا....؟؟  من که همیشه تجدید  و

خیلی مواقع مثل همین  سری رفوزه  شدیم.. آه .... افسوس ...

دریغ از اینکه در مقابل  منبع ادب و اسوه انسانیت با قلبی سرشار از مهربانی و محبت و عطوفت و

 صبوری  و مهر دستمان خالی بود و توشه ای بر نداشتیم و  چیز قابلی که حداقل ذره ای اون همه

 خوبی و ادب و سخاوت و متانت و بزرگواری رو جبران کنه سراغ نداشتم... افسوس.....

رودخونه کی ؟ و کجا ؟ و چگونه میتونه مقابل دریا  عرض اندام کنه رفیق ..؟

بگذار حالا که چیزی نداریم باز از  خود وی تمنا و استدعای عاجل داشته باشیم.:

ـ  اول پوزشمان را بابت  همه کاهلی و سهل انگاری ها  بپذیرند و در ثانی دستمالی  عنایت فرموده

تا  متعاقب  آنکه عرق شرم را بر پیشانی خشکاندیم  برای کاهش سر درد ناشی از اندوه بر پیشانی

بندیم و بدین بهانه دستمال یار را یادگار برداریم. انشاله تعالی...

***دندونم درد ایکنه نیله بخندم / دستمال یارمه بدین ریشه بوندم....

ترجمه:

دندانم درد میکند و مانع خندیدنم است / دستمال یارم را بدهید تا روی دندانم ببندم.

 *** در پاره ای نسخ  بجای ریشه بوندم در مصرع دوم سرمه بوندم آمده است ****

که بنظر میرسد همان (( ریشه بوندم))  صحیح تر باشد زیرا که بدیهی است محل درد 

 مد نظر  شاعر است و عقلاء سری که درد نمیکند را دستمال نمی بندند....