از تب وسوسه می پرهیزم...
در غروب ساکت پائیز
بر کمند عشق حلق آویز
هستی ام دارایی ناچیز
خنده هایش تلخ و طعن آمیز
خون ز چشم منتظر جاری
مجلس از رنگ و ریا عاری
باغ خشک تشنه ی یاری
آخرین درس وفاداری
گفت با من مهربان تر باش
شاهد پرواز آرام کبوتر باش
آمدم لب وا کنم اما
رفت دلبر....
مانده بود ای کاش ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۹ ساعت 17:1 توسط حمید راهدار
|