در غروب ساکت پائیز

بر کمند عشق حلق آویز

هستی ام دارایی ناچیز

خنده هایش تلخ  و طعن آمیز

خون ز چشم منتظر جاری

مجلس از رنگ و ریا عاری

باغ خشک تشنه ی یاری

آخرین درس وفاداری

گفت با من مهربان تر باش

شاهد پرواز آرام کبوتر باش

آمدم لب وا کنم اما

رفت دلبر....

مانده بود ای کاش ...