عصیان زده از خویشم و از گردش ایام...
چو دشت بیکرانه ای
چو دریا وسیع
می روی بی من به راهی دور
می رسی روزی به کوه نور
می خرامی زیر نور اختران
در نیمه شبها مست
می کشی بر دیده ی زیبای آهو دست
کفتران چون اخگر الماس
بلبلان با ناز
نشئگی را از گل خشخاش می نوشند
در لهیب گرمی احساس میکوشند
در حریر موج گندمزار
نغمه ای بر زخمه های تار
دلبر شیرین زبانم
می رود تنها براهی دور
اشکهای شور
وصله ی ناجور ....
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت 22:17 توسط حمید راهدار
|