تک و تنها

شب درد

باز هم

سر زده آمد

دم سرد

همه جا را سر زد

بغض بی حاصل  و

غمگین هم نیز

بدلم خنجر زد

تکه های تن من

با خود برد

یادم آمد روزی

که همه عالم و آدم

در شهر

حسرتم را می خورد...

خاطراتم را

اشک

شست از گونه ی سرخ از سیلی

باد با  میلی

قاصدکها را برد

بی وفایی خیلی

دل من را افسرد

غنچه ها را پژمرد

ناگهان بانگ برآمد که رفیق

در سحرگاهی مُرد...