با چه تعجیلی رفت....
تک و تنها
شب درد
باز هم
سر زده آمد
دم سرد
همه جا را سر زد
بغض بی حاصل و
غمگین هم نیز
بدلم خنجر زد
تکه های تن من
با خود برد
یادم آمد روزی
که همه عالم و آدم
در شهر
حسرتم را می خورد...
خاطراتم را
اشک
شست از گونه ی سرخ از سیلی
باد با میلی
قاصدکها را برد
بی وفایی خیلی
دل من را افسرد
غنچه ها را پژمرد
ناگهان بانگ برآمد که رفیق
در سحرگاهی مُرد...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:54 توسط حمید راهدار
|