بی تو
شبم تاریک و ظلمانی است
نصیب دل پریشانی است
دو چشمم مانده بر در
خسته و رنجور
اسیر موج و طوفان ها
به شوق وصل در سرحلقه
زنجیر زلف یار زندانی است
گناه این دل بی کینه
اندوه پریشانی است
تقاص آفتاب
سوز شب سرد زمستانی است
هزاران درد و غم سهم پشیمانی است
نگاهم خیره بر هفت آسمان
لیکن نشان از کور سوی ماه
پیدا نیست
من اکنون در خیالم
شعر می خوانم
برای تو
من اینجا بی نشانم
باز میمانم
به راه تو ....
پ.ن:
در هر طلوع و غروب محبت کن ، مهربان باش،دوست بدار و خیر و خوبی را تبلیغ و ترویج کن،شاید فردایی نباشد..
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:26 توسط حمید راهدار
|