مشق شعر

سلام عزیزان.امروزتا حدودی پکربودم.سحری خواب آلوده

 آپ کردم تا بمناسبت حلول رمضان المبارک،ماه عزیز

 میهمانی خدا و بهار قرآن پست جدید بذارم و گذاشتم.

اما در همین اثنا نمیدونم کجا رو سهوا کلیک کردم که

 نباید میکردم..! و بعد که مراجعه کردم دیدم قالب وبم

 عجیب بهم ریخته و طول و عرض صفحه  شلم شوربا و

غیر معمول شده و خلاصه تار و پودش ملتمس رفوست.

البته از دوستان پرسیدم ظاهرا پستها  بطور کامل وبدون

  مشکل  قابل رصد و مشاهده است. فلذا خدا را صد

 هزار مرتبه شکر کردم که شرمنده عزیزان نشدم.

البته من که خیلی درهم بر هم مشاهده میکنم و فعلا

 مشغول ویرایش و بازسازی هستیم.راستش خودم که

 از لحاظ فنی مهارتی ندارم و کمافی السابق مصدع

 دوستان و بانی زحمت عزیزان شده ایم که حقی مزید

بر گردن من دارند و بیم آن دارم که جبران مافات و

 مزاحمتها میسور و میسر نشود و در خجالتشان بمانم.

متاسفانه هیچگاه ره آوردی جز عرق شرم نداشته ام 

که نثارعزیزان مهربان نمایم.البته همه امیدم به فردا و

 فرداهاست تا انشاءاله در مجالس و محافل سرور و

شادیشان جبران نمایم.خوب از این مقوله می گذریم.

 عارضم به حضورتان با عنایت به عنوان مطلب که مشق

شعر است ۳ بیت از غزلی را که در دست نگارش دارم

 به مقام شامخ سروران ارجمند ارزانی میدارم تا مثل

همیشه مراحم لطف و بزرگواریشان را از حقیر دریغ

نداشته و مجددا بنده ی کمترین را راهنمایی و تشریک

مساعی فرمایند..

یار آهنگ جدایی ساز کرد

                 قصه هجران زنو آغاز کرد

تا بجویم واعظان شهر را

                یار نوشیده است جام زهر را

روزگار شور و شیدایی گذشت

                 آتش عشقم به خاکستر نشست...

ضمنا توام با استدعای ارسال نظرات و ایده ی ارزشمند

 و کارشناسانه اتان ،مستمند دعای خیرشما روزه داران

 مومن و خدا جو هستم. در این ماه عزیز که مملو از

 برکت و رحمت و مغفرت الهی است قربه الی الله

 محتاجین و مومنین و مومنات را فراموش نفرمائید.

 اجرکم عندالله.

یادگاری

سلام عزیزان همسفر.سالها پیش  (حدود سال۸۰) دقیق یادم نیست

برای بدر کردن مثلا نحسی ۱۳ ، حاشیه ی یک آبادی خوش آب و هوایی

 در دامن دشتی سرسبز،زیر سایه درختان انگور و مرکبات و در دل

سبزه ها اتراق کرده بودیم و در کنار جوی آب به اشارت گذر عمر

 می دیدیم.در باغی همان حوالی اتاقکی با شاخ و برگ درختان احداث

 شده بود و پیرمرد صاحبدلی که صدایی خوش داشت و سر سوزن

 ذوقی،بعنوان سرایدار باغ موصوف زندگی میکرد و تعارف کرد وما را

 به حضور پذیرفت.یک استکان کمرباریک چای خوش عطر که نصف قاچ

 لیمو را با دست مبارک خودش در آن فشرد،بهانه ای شد که من رهایش

 نکنم ودامنگیر شدیم و تا همین اواخر سالی چندبار گاه و بیگاه  محضر

پربرکتش را درک میکردیم.نیمه های اسفند سال گذشته(۸۷)دلم هوایش

را کرد و باتفاق چند تن از دوستان ادب دوست و علاقمند،عازم کوی

 دوست شدیم.اما گویی از جفای روزگاران نیک به تنگ آمده بود و ای

 دریغا به وداعش نرسیدیم و رفته بود. الهی نور به قبرش ببارد و خداوند

 آن پیر دریا دل خردمند را غریق رحمت بی منتهای خود بگرداند.

حالا چرا این حکایت را خدمتتان عرض کردم به این دلیل بود که امروز ،

در آرشیو اوراق و دفاتر خاطرات و یادداشتهایم دنبال برگه ای میگشتم

 بطور اتفاقی یک برگ پشت رو که آنمرحوم با خط خوش خودش که سواد

 مکتبی داشت یکطرفش حکایت فتح مکه توسط رسول گرامی اسلام(ص)

 و طرف دیگرش شعر زیبایی از زبان بلبل نوشته بود را مشاهده کردم و

 یاد و خاطره اش در دلم زنده شد و بی مناسبت ندیدم شعر زیبا و بسیار

آموزنده اش را تقدیم محضرتان کنم که ذیلا بعرض میرسد.شما هم برای

 شادی روحش دعا کنید و اگر توانستید فاتحه ای بخوانید و ثوابش را نثار

 روح ایشان و درگذشتگان خودتان و سایر مومنین و مومنات کنید.

 جای دوری نمیرود و ذخیره ی آخرتتان خواهد شد و ثواب زیادی دارد .

پر واضح و مسلم است که روزی خودمان نیز سائل فاتحه و یاسین

خواهیم بود که معلوم نیست کی باشد؟ و لی قطعا خیلی دیر هم

نیست...!! ناگفته نماند آنمرحوم قرآن را با لحن و صوتی بسیار خوش و

روحبخش تلاوت میفرمود و اشعار فارسی بخصوص شعر متاخرین مثل

 حافظ و سعدی و مولوی و نظامی و... و همچنین جنگ نامه را که خودش

 میگفت در مکتب  فرا گرفته است در دستگاههای مختلف موسیقی و با

استادی و مهارت خاص  می خواند و عجیب اینکه همه یا حداقل اکثر قریب

 به اتفاق ردیفهای آوازی را میدانست و به باور من حتی میتوانست آموزش

 و تعلیم دهد.البته خودش بواسطه ی روح بلند و مقام معنوی و روحانیت

عجیبی که حتی در چهره اش مشهود و هویدا بود فروتنانه شکسته

 نفسی می فرمود . من هنوز که هنوز است و تا زنده ام دریغ و افسوس

 میخورم که غفلت کردم و او را آنچنان که باید و شاید نشناختم و درک

نکردم. در واقع به این سرانجام محتوم فکر نمیکردم که ناگهان بانگ برآید

 که خواجه رفت...هزار هزار افسوس. 

بلبلی بنشسته بر طرف چمن

                 هر زمان با خویش میگفت این سخن

ما زسرمای زمستان رسته ایم

                  دل به امید گلستان بسته ایم

ما رخ زیبای گل خواهیم دید

                    گل در این بستان بسی خواهیم چید

این سخن بودش هنوز اندر زبان

                    باشه ای آمد ربودش ناگهان

در دهان باشه با خود گفت راز

                  عمر کوته بین و امید دراز

این چنین چیزی است حال روزگار

                          کس نمی ماند بجز پروردگار

           ***************************

*باشه/عقاب.شاهین.پرنده شکاری

آغاز و انجام.

 

قاف

 

 غروب عشق است و

 

 

طلایه دار قلم،

 

همان

 

گوهر مقدس و

 

شاهد عادلی که

 

  رقص موزون جوهرش

 

 

در سر انگشت

 

 ندامت

 

 

عاشقان

 

 

 

  شرح غم هجران را

 

دردمندانه

 

به نظاره

 

نشسته است.

طنزیات...

           سلام عزیزان. شعر طنزی که ذیلا بعرض میرسد شکوه از

          عافیت طلبانی است که روزی روزگاری به مرفهین بی درد

          معروف و موسوم بودند و امروز محتمل شهرتی دیگر دارند

          اما تعویض و نام و نشان و آدرس  شاید  چند صباحی ردشان

          را گم کند و عده ای را به اشتباه اندازد  امادر اصل موضوع

        تاثیری نداشته و نخواهد داشت.

                او در خط مقدم و باکش ز تیر نیست

        این پشت جبهه بنالد پنیر نیست

        او قامتش ز بار غم عشق خم شده

      این گریه میکند که چرا گوشت کم شده

      او با ملک به طارم اعلی پریده است

      این بهر تخم مرغ گریبان دریده است

      او سینه اش شکافته از کین دشمن است

       این با دلی کباب شده فکر روغن است

     او عاشقانه بانگ برآرد خطر کجاست؟

    این میزند به سینه که قند و شکر کجاست...!

   او جبهه را چو کعبه حاجات میکند

   این در صف پیاز مناجات میکند

  او تیغ گرم در صف پیکار میکشد

  این آه سرد باده و سیگار میکشد

  او با خدا در آتش و خون حال میکند

  این حال با حواله ی یخچال میکند...

 

 

به نیم غمزه ای توانی که قتل عام کنی/تبارک الله اگر غمزه را تمام کنی..

نیست دیگر در سرم سودای چشم نرگست

                 من به نیمی از نگاه تو قناعت کرده ام

من که با از دست دادن خو گرفتم سالها

        پیش از این ها با نبود و نیست عادت کرده ام

دیگر از افسانه ی شیرین و از لیلی مگوی

        من نه فرهادم نه مجنون!کی شهامت کرده ام؟

خسته ام از اینکه هر دم قصه و افسانه ای

                    از نگار بی وفای خود حکایت کرده ام

خسته ام از اینکه همچون نی ز درد بی کسی

                  از جفای روز گار خود شکایت کرده ام

در تمام عمر،ایجاب دل معشوق را

                 شادمانه با تمام جان اجابت کرده ام

زخمی آوار صدها عشق ویران گشته ام

                بر عذاب و رنج این دوران دلالت کرده ام

 

 

                 

تشنه ی محبت

مرا سیر از محبت کن

 

           که گر پروانه را

    

                    شمعی نسوزاند

 

                          نشیند بر سر

 

                                  صد گل

 

                                  سحرگاهان.

گلستان

  گر بمیرد دختری از قبر روید گلی

              گر بمیرند دختران دنیا گلستان میشود..

ما ز یاران چشم یاری داشتیم...

سحرگاهان که تابوتم

به روی دوش خویشان

رهسپار منزل جاوید می گردد

تو هم

ای آشنای سنگدل

از خانه بیرون آی

بگو

رفتی

برو،منزل مبارک...

 

ناله را هر چند می خواهم که پنهانش کنم/ سینه میگوید که من تنگ  آمدم فریاد کن.

هنگامی که خورشید به پیشواز شب میرود و

 کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میشود

من با کوله باری از درد و غم میروم و

تو را با تمام خاطرات تلخ و شیرین

درمیان کوچه های ساکت شهر تنها میگذارم

و تو ای وارث شکوفایی باران

گریه نکن

چون من باید بروم تا غم دیرین غریبی خویش را

توام با غم غربت از دل عاشقان بزدایم.

اما بدان که نبض خاطره ام هر لحظه بیاد

تو می تپد ،خوبترین...

سفر آسان فراق یار مشکل/ به ناچاری نهم این بار بردل

هر شب منم و زمزمه و قافله ی اشک

                    عشاق تر گرم تر از این سفری نیست.

عشق پاک

حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست

             پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را

رمضان المبارک و کاشانه ی خوبیها

سلام عزیزان.پیشاپیش حلول ماه پر خیر و برکت رمضان را به همه ی

 شیفته دلان بارگاه قدسی الهی تبریک و تهنیت گفته و التماس دعا

دارم.خوشا به حال مستقبلین این مهمانی درگاه دوست که از خاصان

 و نظر کردگان میباشند.یکی از برکات و ثمرات نیکوی این ماه عزیز  آبادی

و شور حال مساجد و معابد است. اگر چه به یمن حکومت عزیز اسلامی

همیشه ی ایام مساجد که سنگر واقعی دفاع از ارزشها هستند پذیرای

خیل مومنین و مومنات نماز گزار و زاهدین و عابدین بوده و میباشد اما

در ماه رحمت و برکت حضور دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت

علیهما السلام مضاعف است.از ماذنه ها نور می تراود و نوای توحید در

گوش جان عاشقان طنین افکن است.آری مسجد نماد نزدیکترین

کعبه ی دلها و دیده هاست.مسجد گلخانه ی زیبای فضیلتهاست.

کاشانه ی خوبیهاست.عاشقان حریم جانان با دست و دلی پاک و

چهره ای روحانی و تابناک از انوار الهی، در حریم امن یار،با معبود و

معشوق خود خلوت کرده ودر پیشگاه آن محبوب،سر بر سریر مهر و

عبودیت میسایند و عشق میکارند تا نور درو کنند.مردم مومن و خدا جو،

 متحد و یکدل در خانه ی دوست وحدت و همدلی را جلا می بخشند

و نای خویش را به نام حضرت دوست متبرک و عطر آگین میسازند.

مسلمانان همه هستی خویش را در طبق اخلاص نهاده و به محراب

 عبادت گسیل میشوند. جایگاه مقدسی که محل مبارزه و نبرد با

 همه ی دشمنان بیرونی و داخلی است و در پرتو ذات اقدس الهی

با هر تهاجمی که علیه ی ایمان و نور و روشنایی و آگاهی و رستگاری

 صورت می پذیرد،مردانه می ستیزند و از  شیاطین تبری جسته و آئین

 با شکوه حضور را پر نور و عشق و خوبی را تکثیر می نمایند.مسجد پایگاه

 نور و سپیدی و عشق و عرفان و تجلی گاه برادری و رفاقت و حسن و

کرامت است.منبرهای  خجسته اش جلوه گاه دعوت پیامبر(ص) و معنا

بخش ولایت وکانون رشد گلها و شکوفه های والای دین و دیانت و عشق

 به مذهب حیات بخش اسلام و تشیع ناب علوی است.مکان ارزشمند و

 روحانی مهر و صفا و یاری و وفا و کانون انتشار و انعکاس خوبیهاست .

مسجد مرکز حسن و اندیشه و علم و دانش و آموزش ایده های وحدانی و

رحمانی  عشق و دانایی و وفاداری و ایمان و پایداری و مقاومت است که

شایسته و بایسته است  این جلوه گاه رحمت و مغفرت و نور الهی را

همیشه سرشار از جوش و خروش و پویایی و باروری بنحو احسن حفظ

نموده و پاکیزه و منزه نگهداری نمائیم. زیرا هر چه داریم از همین ماوای

 ناب و مامن جذاب خجسته و امید بخش الهی است.برماست که روی

خوش این جایگاه و پایگاه انوار رحمت بیکران الهی را به کودکان و نوجوانان

 و جوانان بهتر و بیشتر نشان دهیم و به رسالت خطیری که در قبال

نسلهای حال و آینده بر دوش داریم بدرستی عمل نمائیم و سهل انگاری

 و کاهلی بخرج ندهیم.به تعامل و همکاری با دیگر کانونهای مرتبط و

 متولیان امر تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان و بانیان خیر و هیات امنای

دیگرمساجد بیندیشیم تا بذر پر ثمر کانونهای فعال فرهنگی و تربیتی 

 را دل سخاوتمندان و طالبان حقیقی بکاریم و از محصولات والا و ناب و

ارزشمندش خوشه ی معرفت و دانش و بهره  ی الهی و ثواب اخروی

 برداریم. برای اوقات فراغت کودکان و عزیزان پاک دلمان برنامه ریزی کنیم

و بر پایی کلاسهای مختلف وسرگرمیهای سازنده و سالم  و اردوههای

مقطعی علمی و آموزشی و فرهنگی و تفریحی و خلاصه هر آنچه صواب

است وقت و انرژی و توان نیروی انسانی و سرمایه های فردای این مرز و

 بوم را صرف خلاقیت و توانمندی و شناسایی استعدادها نموده و آنها

را در متن و بطن جامعه فعال و پویا نمائیم تا موجبات شکوفایی غنچه های

 نوپای انقلاب  فراهم گردیده و مهمتر از آن رضایت  و خشنودی خداوند

 متعال را فراهم آوریم و در هر کاری از حضرت احدیت مدد جوئیم که

انشاءالله در هر کار خیر و خدمت صادقانه ای یاری و مدد میفرماید. هرگز

مساجد این خانه های آباد خدا را غریب نگذاریم که یقینا گناهی

 نابخشودنی است . از خدا بخواهیم تا دستمان را بگیرد و همواره

 بسوی خیر و صلاح و فلاح و رستگاری رهنمون سازد.در هر صبح و

 شام و در همه ی ایام این توفیق را از خدا بخواهیم. آمین.

د ی د ا ر

می نویسم ((د ی د ا ر))

               تو اگر بی من و دلتنگ منی

                                              یک به یک

                                                      فاصله ها را

                                                                   بردار .

 

شاه بیت دیوان عشق...

مصرعی از قلب من با مصرعی از قلب تو

شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشق...

ارزش عشق

روی دیوار مقابل پنجره ات

قلبی زیبا کشیدم

تا ارزش عشق...

همیشه در خاطرت باقی بماند

امروز کسی را دیدم

که روی قلبم می نوشت،

.......کسی که در این محل زباله بریزد!!!

غروب بندرگاه

غروب که ملاحان می آیند

 

از سرزمینهای دور

 

عطرسکرآور

 

پیراهن آبی

 

دختر دریا

 

می پیچد

 

پشت کوچه باغ قدیمی

 

بندر ...

روبرو

روبرویم می ایستد

 

ومن

 

مثل همیشه میگویم،

 

چشمانت

 

اقیانوس دردهای من است

 

و او

 

مثل همیشه

 

می خندد...

حوصله

زندگی 

     شاید اتفاقی است

که هر روز

     کنار این میدان

         یا روی آن پل

                   نطفه می بندد

وتو را

              به بازی جدیدی

                        دعوت می کند

حوصله می خواهد

                   دور میدان چرخیدن

وایستگاهی

                       که به هیچ جاده ای

                                   ختم نمی شود...

یک روز برمیگردی...

تازگیها به دل افتاده که بر میگردی

                 ای سفر کرده ی من!چشم براهم کردی

یک غزل توشه ی راه تو و من با تاکید

                   مینویسم که تو با هر غزلم،همدردی

ساحل

زلال اشک

           مرا میبرد به پاکی دریا

به جایی که

           نبض بودن

                        موج میزند

  و رستگاری و استغنا

     معنا می شوند در ساحل خوشبختی.

           

 

بیادگار نوشتم خطی ز دلتنگی...

مهربان نگارم

به شوق نگاه بارانی ات

جسارت مستی را

فکنده ایم و

خزیده ایم به کنجی

و تو چه دانی که

ملول باده ی عشق را

 جماعت مستان

به چیزی نمی خرند.

 

فراموش نکنید...

 اگر یادتان بود و باران گرفت

             نگاهی به احساس گلها کنید...

چه میخواهم و چرا؟

اول سلام بعد عرض کنم که هربرت دانشمند و ادیب و فیلسوف نامی

بدرستی فرموده است ، هرکس بخاطر دستیابی با آرمان و هدف

خویش لاجرم هوشمند است که جمله واقعا نغز و آموزنده ایست.

 حالا بنده ذیلا موارد متعددی از خواستهایم را با ذکر چرائیش

خدمتتان عرض خواهم کرد.

اشتیاق را برای رسیدن به نهایت آرزوها

بخشش را برای تجلی روح و صیقل جسم

پویایی را برای پیوستن به جوش و خروش حیات

تدبیر را برای ترسیم افق فرداها

ثبات را برای ایستادگی و مقاومت در مقابل بازدارنده ها

جسارت را برای ادامه ی زیستن و بقا

چاره اندیشی را برای  یافتن راه خروج از گرداب اشتباهات

حق شناسی را برای تزکیه ی نفس

پرهیز را برای تمرین استقامت

هزم و دوراندیشی را برای تحول تاریخ

ذکر و دعا را برای اخلاص عمل

شکر گزاری و رضایت مندی را برای احساس شعف و سر مستی

زیرکی را برای مغتنم شمردن و درک لحظه ها

ژرف بینی را برای شناختن و شکافتن عمق آلام و درد و رنجها

سخاوت را برای فرج و گشایش کارها

شایستگی را برای لبریز شدن از اوج شادی

صداقت را برای حفظ بقا و تداوم دوستی

ضمانت را برای پایبندی به عهد و پیمان

طاقت را برای تحمل شکست

ظرافت را برای دیدن حقایق مستور در صدف هستی

عطوفت را برای شکفتن باورها

غیرت را برای حفظ شرافت و بقای انسانیت انسان

فداکاری را برای التیام قلب دردمندان

قدر شناسی را برای گفتن ناگفته ها

کرامت را برای ارتقاء عشق و عاشقی

گذشت را برای پالایش احساسات و عواطف روحانی

لیاقت را برای تحقق امید و امیال و آرزوها 

محبت را برای نگاه معصوم کودکان

 تیز بینی ونکته سنجی را برای دیدن نادیده ها 

واقع گرایی را برای دستیابی به کنه هستی و راز آفرینش

هدفمندی را برای تبلور خواسته ها

و یکرنگی را برای گریز از تجربه ی مکرر و ناخوشایند دردهای مشترک.

 

 

 

 

منزل جانان...

ای که میپرسی زمن کان ماه را منزل کجاست؟

 منزل او در دل است اما ندانم دل کجاست...

***   ***  ******    ******      ****       ***

       در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

     شرط اول قدم آن است که مجنون باشی..

                     ،،،،،،،،،،،،،،،،

  یار باغیر و غم عشق هم آغوشم بود

                    مرگ صد بار به از زندگی دوشم بود

              ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

شمعی در باد

خواب آلوده تر از همیشه

ماه و ستاره ها را

با انگشت اشاره

به پرند ه ای که برای بچه هایش

لالایی میخواند

نشان میدهم و

شمع نیم سوخته ی اتاقم را

 از مسیر باد بر میدارم

شاید در پرتو

لرزانش

ملافه ای بیابم و بالشی...

 

 

ازآفتاب سهمی ندارم...

ازآفتاب سمهی ندارم

            که به تاراج رود

                 از روز هم فقط

                          سایه ای بجا مانده

 از تبارم

      جلوه ای از بهشت..

                 از آینه ی بختم

                       قطره های اشکی

                                  که تکثیر می شوند

   و بوی دریا را

                در بغض کهنه ای پنهان دارند

آسمان بر شانه های زمین 

                          سنگینی میکند

                             و سنگ در حوصله اش مذاب...

آن سوتر

     بشارت پنجره ای

               خیالم را به

                        افق طلایی عشق

                                        پیوند میدهد

     و حسرت نگاهم

                  آفتابی دیگر را

                              به انتظار می نشیند...

                          

                                              

 

دل مشغولی بندر نشینان

همیشه

 همراه و همدلیم

     این رسم دیرین

         بندر و بندر نشینهاست

            شبها در پناه مهتاب نقره فام

              و روزها درسایه سار آفتاب سوزان

                                             کنار ساحل

                                                  در قاب پنجره

                                     همراه با گنجشکانی که

                                         پیراهن صدفها را

                                                    بر تن دارند

                            امواج خروشان و

 تلالو خورشید را

به نظاره نشسته ایم

                  کاش بودی و میدیدی

                        که در آبی نیلگون دریا

همیشه

                تکه ای از ماه و خورشید و ستاره

                                       به روشنی پیداست...

                                     

 

                             

وارثان درد مجنون

(تقدیم به دل دریایی و عزم استوار آزادگان سر افراز ۸سال دفاع مقدس)

زیر شلاق تگرگ غم شکیبائیم ما

اشک غم در آستین مانند دریائیم ما

مور درگاه سلیمانیم و در این آستان

بهر اثبات ارادت در تقلائیم ما

صخره سای ساحل طوفانی عشقیم، لیک

سربه سر از قدر همت پای بر جائیم ما

وارثان درد مجنونیم در دشت جنون

دل پریشان همچنان گیسوی لیلائیم ما

اختران آسمان پوئیم در اقلیم عشق

طالع روشنگر خورشید فردائیم ما

مهر ورزانیم و سیلی خورده از بدگوهران

نور پردازان بزم ماه سیمائیم ما

دشمنان را دوست میداریم با ادراک خویش

پاکدل چون سینه ی صبح مصفائیم ما

خاکسار مردم آزاده ایم از خوشدلی

ورنه در گردن فرازی نیز والائیم ما

ذره ایم و پرتو افشان در دل روشندلان

در نظرهای مکدر ناهویدائیم ما

شکوه در نای گلو داریم با آهنگ غم

در بیان قصه ی دل حسرت آوائیم ما

ریشه در اشک صفای عاشقان پرورده ایم

کز صفای اشکها چون گل شکوفائیم ما

قلعه دیوان به پشت سر نهادیم و کنون

در پی معراج ،آری ابر پیمائیم ما

ما رسولان حقیقت گستر اندیشه ایم

از فراز قله ی اندیشه می آئیم ما...

 

داغ عشق...

داغ عشق تو ز اندازه ی ما بیرون است

                   دستی از دور بر این آتش سوزان داریم.

عزیزان ،ماه پر فیض برکت رمضان المبارک که ماه

مهمانی خداوند منان و بهار قرآن است نزدیک است و

مطابق سنت هرساله با شوق و شعفی وصف ناپذیر

به استقبالش میرویم. انشاءالله که از این ماه رحمت و

 مغفرت و بخصوص لیالی ارزشمند قدر خوشه خوشه

معرفت بچینیم و بر ایمانمان بیفزاییم و باز بودن در

 رحمت واسعه ی الهی را غنیمت بشمریم.

 بواسطه حلول عنقریب  این ماه عزیز بی مناسبت

ندیدم بیت شعر ذیل را که در دفتری از دفاتر شعرم

 بیادگار دوست عزیزی  و با خط ایشان یادداشت شده

است را تقدیم محضرتان کنم. چه بسا آن دوست

مهربان که سالهای سال است رحل اقامت افکنده و

در دیاری دور دست ساکن است و از روی لطف کماکان

 هر از گاهی مجازا به حقیر سر میزند مشاهده و

ملاحظه نماید و خاطرات گذشته های شیرین ،دقایقی

از ساعات زندگی ایشان و دیگر دوستان وهموطنان  را 

در غربت حلاوت بخشیده و خلوت و جلوت عزیزان را اگر

قابل بدانند اندک رونقی دهد و مفتخرم عرض کنم که

  این تنها بهانه ی  زندگی و دلخوشی من است.

    روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیر

بخوردروزه خودرابه خیالش که شب است.

 

 

باران عشق و کویر تشنه ی دلم...

نوشتم گوشه ی دفتر

       به روی کاغذ کاهی

 کسی رنج مرا هرگز نمی خواند

                 در این شبهای پائیزی

            کسی کوچ پرستو را نمی داند

                نوشتم گوشه ی دفتر

                     بزن باران

                     بزن باران

          کویری خشک و سوزانم

                  بزن باران ...

اگر نه پای مهرش در میان بود/ چرا بلبل به هر خارش مکان بود؟

    رو سوی باغ ،چون من و بلبل گذاشتیم

        حسن ترا مسابقه با گل گذاشتیم

        بلبل نبود عاشق گل،این کلاه را

       ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم ...

آه عشاق...

     شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید

        آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را .

پرستوهای عاشق.

                خوش آمدید آزادگان

سالروز ورود پرستوهای عاشق و آزادگان سرافراز به

 به خاک مقدس میهن عزیزمان ایران را خدمت ملت

شریف ایران که تا ابد قدردان فرزندان دلاور و حماسه

ساز خود هستند تبریک و تهنیت عرض مینمایم.مقدم

مبارکتان تا همیشه ی تاریخ گلباران باد آزادگان.

بی تو ی سرو روان با گل و گلشن چه کنم؟

بی تو چو شمع کرده ام،گریه و خنده کار خود

 گریه ز عهد سست تو،خنده به روزگار خود .

الهی ورافتد نشان جدایی/همه با وفایند تو گل بی وفایی..

دل نمی خواست جدایی زتو

                           اما چه کند...؟

                                    دور ایام

                                         نه بر قاعده ی

                                                   دلخواه است.

چه بی رحم است صیادی که از صیدش حذر دارد...

    خیال بوسه میسازد کبود آن لعل نازک را

    چه بی رحمم به دندانش گزیدن آرزو دارم...

      ***********       ***********

   چه میشود اگر شبی بر لب من نهی لبی؟

   تا به  لب تو بسپرم ،جان به لب رسیده را

            *************************

     از خود مران مرا که قسم میخورم هنوز

     جز با دو چشم مست تو عهدی نبسته ام .

 

شیدایی

     مشو مغرور اگر مشهور آفاقی به زیبایی

که من هم در غم عشق تو مشهورم به شیدایی .

                 ***            **              ***

        تو که شیرین زمانی نظری نیز به ما کن

        که به شوریدگی ازعشق تو مجنون زمانم .

زخم دلم ساعت است،می کشدم انتظار.

جان بر لب و تن در تب و بیم شب و از شوق

      بی وعده دلم منتظر دیدن یار است  .

                                          ********

     گرچه میدانم نمی آیی ولی هر دم ز شوق

      سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم

                 *************

     مکن ای گل جفا بر بلبل خود، ناگهان ترسم

      رود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را .

 

دل را به دریا میزنم.

این سه بیت شعر که تقدیم محضر خوبان میشود را

همین امروز فی البداهه سروده ام.لذا هم باید تکمیل

 شود و هم ممکن است که نیازمند ویرایش و تصحیح

باشد.نظرات ارزشمند شما اساتید ادیب و هنر دوست

منتی جاودانه است که آنرا بجان خریدارم.

در غمت دل را به دریا میزنم

دست و پا در سیل غمها میزنم

کشتی بی ناخدایم غرق شد

طعمه ی طوفان و رعد و برق شد

شب دگر محتاج ناز شمع نیست

خاطر چشم انتظاران جمع نیست.

امید که عزیزان دل،نظریات راهگشا و کارشناسانه ی

 خود را از بنده دریغ نفرمایند که به الطاف صمیمانه ی

 فرهیختگان و اندیشمندان حوزه ی شعر و ادب سخت

محتاج و امیدواریم.

بی تو سودا زده دشت جنونم / صید افتاده به خونم...

  ای مهربان نگار

                تو کاری کن که

                                  مردم

                                      آفت جانها

                                                   نخوانندت

                                                وگرنه

                                    سهل باشد

                           کار این

                   یک جان

     که من دارم...

فیض سحرگاهی دهد. لطفی که میخواهی دهد...

به هر کرشمه ی چشم تو

                          لذتیست

                              چه سود...!؟

                                        کز اولین

                                               نگهت

                                                   اهل بزم

                                                     مدهوشند...

عهد نابسته همان به که ببندی و نپایی...

آن یار که عهد دوستداری بشکست

میرفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت که بعد از این بخوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست...!

***********         ***             **********

در دیده بجای خواب آب است مرا

زیرا که بدیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا بخوابش بینی

ای بی خبران چه جای خوابست مرا...!؟

              ****    **      *****

درد دارم چه کنم گر پی درمان نروم؟

      ای سرشک نا امیدی عقده دل باز کن

   جز تو کس تدبیر کار من نمیداند که چیست..

راز و نیاز

با تو در پرده دلم راز و نیازی دارد

                     کس ندانست که در پرده چه رازی دارد؟

 بر سر زلف تو دارد هوس چنگ زدن

                          دست کوتاه من امید درازی دارد...!

دوست گاهی به نگاهی دل ما را ننواخت

                               تا بگویم نظر بنده نوازی دارد

شمع در ماتم پروانه اگر غمزده نیست

             از چه شب تا به سحر سوز و گدازی دارد؟                       

                  

نگار سنگدل

پیش از اینها در مسلمانی خدایی داشتم

               بت پرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت

وا نکرد از کار دل چون عقده باد مشک بوی

          گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت

پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت

           روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت

جغد هم در این دل نا شاد ما ساکن نشد

                آمد و این بوم را یکباره ویران کرد و رفت

زندگانی گر مرا عمری هراسان کرده بود

         مشکل ما را بمردن سهل و آسان کرد و رفت.

 

 

نه تنها دل زدست من برون شد.

              من نه تنها ز غم عشق تو دیوانه شدم

           عاقلی نیست که مجنون تو لیلی وش نیست.

دیشب عقده ی دل به اشک گشودم و بر بالین یار تا سپیده غنودم اما دریغ  و درد...!

اینجا که کسی بهر کسی عقده گشا نیست

                   خود عقده دل را به نم گریه گشودم  .

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.

           کشته ی آن قاتلی امروز گشتم کز غرور

           تا به فردای قیامت یادش از مقتول نیست.

فریب چرخ فلک...

    شب وصل است و می نالم که شاید چرخ پندارد

که امشب هم شب هجر است و دیر آرد به پایانش..

بیدادگری شیوه ی دیرینه اوست.

کیست در شهر که از دست غمت داد ندارد؟

                    هیچکس همچو تو بیدادگری یاد ندارد.

******                   ***************                    ******

بی وفا بودی و از اول ترا نشناختم

                           حیف اوقاتی که در راه تو ضایع ساختم...