به نیم غمزه ای توانی که قتل عام کنی/تبارک الله اگر غمزه را تمام کنی..
نیست دیگر در سرم سودای چشم نرگست
من به نیمی از نگاه تو قناعت کرده ام
من که با از دست دادن خو گرفتم سالها
پیش از این ها با نبود و نیست عادت کرده ام
دیگر از افسانه ی شیرین و از لیلی مگوی
من نه فرهادم نه مجنون!کی شهامت کرده ام؟
خسته ام از اینکه هر دم قصه و افسانه ای
از نگار بی وفای خود حکایت کرده ام
خسته ام از اینکه همچون نی ز درد بی کسی
از جفای روز گار خود شکایت کرده ام
در تمام عمر،ایجاب دل معشوق را
شادمانه با تمام جان اجابت کرده ام
زخمی آوار صدها عشق ویران گشته ام
بر عذاب و رنج این دوران دلالت کرده ام
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 13:40 توسط حمید راهدار
|