ازآفتاب سهمی ندارم...
ازآفتاب سمهی ندارم
که به تاراج رود
از روز هم فقط
سایه ای بجا مانده
از تبارم
جلوه ای از بهشت..
از آینه ی بختم
قطره های اشکی
که تکثیر می شوند
و بوی دریا را
در بغض کهنه ای پنهان دارند
آسمان بر شانه های زمین
سنگینی میکند
و سنگ در حوصله اش مذاب...
آن سوتر
بشارت پنجره ای
خیالم را به
افق طلایی عشق
پیوند میدهد
و حسرت نگاهم
آفتابی دیگر را
به انتظار می نشیند...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 3:42 توسط حمید راهدار
|