یادگاری
سلام عزیزان همسفر.سالها پیش (حدود سال۸۰) دقیق یادم نیست
برای بدر کردن مثلا نحسی ۱۳ ، حاشیه ی یک آبادی خوش آب و هوایی
در دامن دشتی سرسبز،زیر سایه درختان انگور و مرکبات و در دل
سبزه ها اتراق کرده بودیم و در کنار جوی آب به اشارت گذر عمر
می دیدیم.در باغی همان حوالی اتاقکی با شاخ و برگ درختان احداث
شده بود و پیرمرد صاحبدلی که صدایی خوش داشت و سر سوزن
ذوقی،بعنوان سرایدار باغ موصوف زندگی میکرد و تعارف کرد وما را
به حضور پذیرفت.یک استکان کمرباریک چای خوش عطر که نصف قاچ
لیمو را با دست مبارک خودش در آن فشرد،بهانه ای شد که من رهایش
نکنم ودامنگیر شدیم و تا همین اواخر سالی چندبار گاه و بیگاه محضر
پربرکتش را درک میکردیم.نیمه های اسفند سال گذشته(۸۷)دلم هوایش
را کرد و باتفاق چند تن از دوستان ادب دوست و علاقمند،عازم کوی
دوست شدیم.اما گویی از جفای روزگاران نیک به تنگ آمده بود و ای
دریغا به وداعش نرسیدیم و رفته بود. الهی نور به قبرش ببارد و خداوند
آن پیر دریا دل خردمند را غریق رحمت بی منتهای خود بگرداند.
حالا چرا این حکایت را خدمتتان عرض کردم به این دلیل بود که امروز ،
در آرشیو اوراق و دفاتر خاطرات و یادداشتهایم دنبال برگه ای میگشتم
بطور اتفاقی یک برگ پشت رو که آنمرحوم با خط خوش خودش که سواد
مکتبی داشت یکطرفش حکایت فتح مکه توسط رسول گرامی اسلام(ص)
و طرف دیگرش شعر زیبایی از زبان بلبل نوشته بود را مشاهده کردم و
یاد و خاطره اش در دلم زنده شد و بی مناسبت ندیدم شعر زیبا و بسیار
آموزنده اش را تقدیم محضرتان کنم که ذیلا بعرض میرسد.شما هم برای
شادی روحش دعا کنید و اگر توانستید فاتحه ای بخوانید و ثوابش را نثار
روح ایشان و درگذشتگان خودتان و سایر مومنین و مومنات کنید.
جای دوری نمیرود و ذخیره ی آخرتتان خواهد شد و ثواب زیادی دارد .
پر واضح و مسلم است که روزی خودمان نیز سائل فاتحه و یاسین
خواهیم بود که معلوم نیست کی باشد؟ و لی قطعا خیلی دیر هم
نیست...!! ناگفته نماند آنمرحوم قرآن را با لحن و صوتی بسیار خوش و
روحبخش تلاوت میفرمود و اشعار فارسی بخصوص شعر متاخرین مثل
حافظ و سعدی و مولوی و نظامی و... و همچنین جنگ نامه را که خودش
میگفت در مکتب فرا گرفته است در دستگاههای مختلف موسیقی و با
استادی و مهارت خاص می خواند و عجیب اینکه همه یا حداقل اکثر قریب
به اتفاق ردیفهای آوازی را میدانست و به باور من حتی میتوانست آموزش
و تعلیم دهد.البته خودش بواسطه ی روح بلند و مقام معنوی و روحانیت
عجیبی که حتی در چهره اش مشهود و هویدا بود فروتنانه شکسته
نفسی می فرمود . من هنوز که هنوز است و تا زنده ام دریغ و افسوس
میخورم که غفلت کردم و او را آنچنان که باید و شاید نشناختم و درک
نکردم. در واقع به این سرانجام محتوم فکر نمیکردم که ناگهان بانگ برآید
که خواجه رفت...هزار هزار افسوس.
بلبلی بنشسته بر طرف چمن
هر زمان با خویش میگفت این سخن
ما زسرمای زمستان رسته ایم
دل به امید گلستان بسته ایم
ما رخ زیبای گل خواهیم دید
گل در این بستان بسی خواهیم چید
این سخن بودش هنوز اندر زبان
باشه ای آمد ربودش ناگهان
در دهان باشه با خود گفت راز
عمر کوته بین و امید دراز
این چنین چیزی است حال روزگار
کس نمی ماند بجز پروردگار
***************************
*باشه/عقاب.شاهین.پرنده شکاری