خا طرات ماه مبارک رمضان

نمیدانم چه سری است که بعد از سالها دمسردی ، امسال در ک حالات روحانی ماه مبارک

بالاخص سحرهای عطر آمیزش فراهم آمده است و اگرچه طبق روال معمول چندان عادت به

خوردن سحری ندارم لکن همه سحرها بدون استنا بیدارمیشوم وبا نگاه به آسمان نیلگون

احساس خاصی دارم که وصف شدنی نیست . به یقین درمیابم که  بسی  این ماه مبارک

حلول کند و همنوعان من از لحظات روحانیش فیض و انرژی بگیرند و ما نباشیم.پس چه کم

سعادتم که قابل درک فیض کامل نبوده و نیستم. فلذا در سحر سحر انگیز دیگری از درگاه

قادر متعال استدعا دارم تو فیق درک نور و زیبا یی را بمن و دیگر همنوعانم عطا فرماید.

ادامه نوشته

خا طرات ماه مبارک رمضان

از اینکه  بواسطه ی کسالت چند روز اخیر نتوانستم به عهدم در رابطه با

درج خاطرات ما ههای مبارک سنوات گذشته عمل کنم صمیمانه پوزش میطلبم و اگرچه

کسالتم کاملا رفع نشده است لکن خود را مقید میدانم طی روزهای آتی جبران مافات نمایم.

انشا ءالله که از بقولی حقیر رنجیده خاطر نشده و به بزرگواری خودتان می بخشید.

 

خا طرات ماه مبارک رمضان

سالهای آغازین جنگ تحمیلی بود . ظهرهای ماه مبارک رمضان برای ادای فریضه ی نماز جماعت

به مسجد معروف محل که قبلا شرحش رفته است میرفتیم وبواسطه مجهز بودن مسجد به کولر

اکثر نمازگزاران از جمله بنده و رفقای دیگرمان که یادشان بخیر باد در مسجد میماندیم ویا بهتر عرض کنم

میخوابیدیم . البته در حد چرتی مختصر. رادیو ضبطی هم مطابق معمول دیگر مساجد وجود داشت که

خاطره امشب بی ارتباط به آن نیست. عملیات غرور آفرین رزمندگان آغاز شده بود و رادیو مرتب مارش

عملیات پخش میکرد. تعدادی از همشهر یان عزیز بنده نیز در جبهه بوده و در عملیات شرکت داشتند.

بنده ی خدایی که آنمو قع در میا نسالی بسر میبرد و اکنون به رحمت خدا رفته است و خدایش بیا مرزد

از قرآن خوانان بنام محل بود و بین اهالی معروف بود که وی برای رسیدن به تمنیات درونیش که تلا وت

قرآن در مراسمات است به مرگ هر کسی راضی است نیز در مسجد حضور داشت. کمی که خلوت شد

یکی از دوستان دستکاه کوچکی شبیه تاکی واکی از گوشه ای بیرون آورد که میشد با آن روی موج اف ام

 از فاصله مثلا ۱۰ متری صدا پخش کرد. لذا با همفکری دوستان تصمیم گرفتیم رادیو را روی مج اف ام

تنظیم و نزد بنده خدا بگذاریم و دوست عزیزی را که خدا حفظش کند به صحن مسجد فرستادیم تا بصورت

 فیلمی اسامی ۳ الی ۴ نفر از هم محلی ها را بعنوان شهید اعلام و عکس العمل وی را بسنجیم و

اسباب خنده شود. غافل از اینکه بر خلاف تصور ما رفیق ناشی امان، اول اسم فرزند  وی را که نظامی

و در منطقه بود اعلام کرد و طرف نزدیک بود قالب تهی کند که موجب ترس و وحشت شدید ما که آن

 روزگار بچه سال هم بودیم شد و بعد که جریان را تو ضییح دادیم و برای اطمینان دستگاه را نشانش داده

و

 در حضورش عینا تکرار نمودیم اگر چه خیالش راحت شد اما حسابی ناراحت و دلخور شد و تا مدتها هیچکدام ما را تحویل نمی گرفت .بنده هم همانموقع ، هم بعد ها از وی پوزش طلبیدم لکن

۳ باره از روح بلند ایشان که قرآن را با ذکر معنی و به سبک منحصر به فردی تلاوت میکردند استدعای

بخشش دارم. البته آن بنده خدا ما را قلبا دوست داشت و شیطنت ما را به حساب نادانی وجهالتی

میگذاشت که اقتضای سن ما بود. خا صه سوره ی الرحمن را با یک سبک  خاص تلاوت میکردند که طنین

صدایش هنوز در گوش نا شنوا ی من نجوا میکند چه رسد به گوش تیز ملایک ومقربان درگاه الهی.

ای روزگار

 

خا طرات ماه مبارک رمضان

حدود سال ۶۴ در پادگانی مشغول طی دوره آموزشی جهت اعزام به جبهه های نبرد نور علیه ظلمت

بودیم که با ماه مبارک متقارن شده بود. مسولان پادگان با توجه به شرایط آموزش، روزه گرفتن نیرو های

آموزشی را ممنوع کرده بودند وبه همین خاطر ما را با چند دستگاه مینی بوس به اردویی مصلحتی و

یکروزه اعزام کردند تا با رعایت مسافت شرعی عذرمان موجه شود. در برگشت تعداد انگشت شماری

از همدوره ها که زیادی متشرع  بودند ،به توصییه مسو لان و رعایت مقررات پادگان بی توجه بودند

و بر خلاف تاکید ایشان مخفیانه روزه میگرفتند و دیگران را هم علیه این تصمیم باصطلاح ایشان کفرآمیز

تحریک مینمو دند. موضوع به گوش مسو لان پادگان رسید و از آنها خواستند به فوریت روزه ی خویش را

افطار و تابع مقررات پادگان باشند اما گوش شنوایی نبود. لذافرمانده ی آموزش آقای محمد حسین

کریمی را که از مربیان دوست داشتنی بود و مقدمات تخریب را درس میداد مامور سامان دادن اوضاع

کرد وایشان هم  در عین حالیکه خیلی مهربان بود و با بچه ها هم صمیمی، لکن در اجرای امر جدی و

غیر قابل گذ شت بود و ما این را میدانستیم . ایشان موقع برگزاری نماز ظهر و عصر مراتب دستور موکد

فرماندهی را اعلام و به سرکرده متمردین گفت خونتان گردن خودتان است و اگر از فردا هم روزه دار

باشید  بجرم تمرد از دستور آنهم در زمان جنگ با شما برخورد و در محل پادگان مجازات خواهید شد

و با این حربه ترس و وحشت زیادی در دل آنها ایجاد و جو ملتهب پادگان را آرام و  با مد یریت خوبش

اداره کرد. بعدها که در مناطق جنگی کردستان با آن مربی عزیز که در آخرین روزهای جنگ به درجه ی

رفیع شهادت رسید افتخار همسنگری داشتم  موضوع را یاد آوری و از ایشان سوال کردم

در صورت عدم توجه گروه مخالف خوان چه حربه ای بکار میبرد و ایشان فرمودند موضوع محاکمه و...

رابخاطربار روانیش مطرح کردم اما در صورت بی توجهی ،برایشان تنبیه سخت و عذاب آوری در نظر گرفته

بودم که بدون اغماض اعمال میکردم و چیزی هم از مجا زات با اعمال شاقه کم نداشت. اما من میدانستم

 روح بلند آن عزیز وارسته که شخصا ارادت خا صی به ایشان که در جوار رحمت حق آرمیده اند داشته

و دارم آنقدر لطیف است که  آزار مورچه ای را بر نمی تابد چه رسد به بسیجیان پاکدلی که مشتا قانه

جان در طبق اخلاص نهاده وعزم شها دت داشتند. ای روزگار

 

 

خاطرات ماه مبارک رمضان

انگار مقدر شده بود من از اولین ماه رمضانی که به سن تکلیف رسیده بودم و به تشویق و تو صییه ی

بی بی تصمیم به روزه داری گرفته بودم شروع کنم . آخه دیروزکلی وقت سر کردم وخاطره شیرینی

ازما ههای رمضان المبارک سالهای دفاع مقدس نوشتم که خیلی هم طولانی بود ولی موقع ثبت

در وبلاگ با مشکل مواجه شدم و مطلب پرید وخیلی ناراحت شدم که همین ابتدا بد قول بحساب

بیا یم. لذا دیشب را با خود و این رایانه فکسنی کلنجار رفتم و تا حدی که وفای به عهد شود راهش

انداختیم. باز هم خدای متعال را شکر که شرمنده سروران گرامی نشدیم.

عرض شد که اولین ماه مبارک بود و باتفاق پسر عموی عزیزی که همسا یه دیوار به دیوارمان بود و چند

 ماهی از من کوچکتر ، عزم خود را برای ادای این فریضه ی الهی جزم کرده بودیم .در مناطق جنوب

گرما واقعا طاقت فرسا ست وما که زیر کولر آبی خوابیده بودیم  برای کاستن از شدت گرما ،چادر یا

پارچه ای را با آب حوض خیس خیس میکردیم روی خود میکشید یم . در همین اثنا فکر بکری به

ذهن پسر عموی نا زنین من رسید و با من در میان گذاشت دیدم بد فکری هم نیست . لذا ما همین طور

که پارچه خیس روی صورتمان بود آرام آرام رطو بت پارچه را که آب آنرا عمدا نمی چلاندیم بکام جان

می نو شیدیم و بعد از آن یواشکی به سر وقت یخچال و با غچه ی سبزیجات و ... میرفتیم و درمقا بل

اصرار مادر مهربانی که نگران گرسنگی و تشنگی ما بود و میگفت  اگر حال ضعف پیدا کردید روزه اتان

را افطار کنید خیلی با روحیه و مقاوم بودیم .غافل از آنکه ماکجا و توفیق مهما نی رب جلیل ؟ و افطاری با

اینکه خیلی هوای ما را که بچه سال بودیم داشتند میل و اشتهایی نمانده بود و همین باعث شک و

تردید خانواده و نگرانیشان شده بود تا اینکه روزی بی بی خدا بیا مرز مچ رفیقمان را گرفت و قضیه لو

رفت و تا مدتها اسباب خنده اهل خانواده بود .ای روزگار

 

رمضان المبارک ماه خوبی و مهربانی

وارد هفته دوم از ماه میهما نی خدا شدیم که البته قید تاکیدی است بر ارج و قرب این ماه مبارک

وگرنه ما بندگان همواره میهمان و روزی خور درگاه الهی هستیم و صرفا اختصاص به این ماه ندارد لکن

این ماه میهمانی ویژه است که اراده حق تعالی بر آن تعلق گرفته است وبواسطه روزه داری که دراین

گرمای طاقت فرسای مناطق جنوب سختیهای خاص خود را دارد هر کار و عمل خدا پسندانه ثواب و

 پاداش چندین و چند برابر دارد. دعای افتتاح را که شبهای ماه مبارک میخوانند مرا به گذ شته دوری

پیوند میدهد و خاطرات ناگفته زیا دی ر ا برایم تداعی مینماید .یادآن  گذ شته های شیر ین و دست

نا یا فتنی بخیر و خو شی باد.چه دوستانه و صمیمی در جمع با صفا ی آن روزها شاد بودیم و عجبا که

 

به آرامی این جمع صمیمی از هم پاشید و هر کس دنبال زندگیش رفت.یکی از مساجد معروف محل

که بحق کانون مبارزه بر ضد رژیم ستمشا هی بود محل تجمع و اجرای مراسمات مختلف بود و ما که

آنروزها سن و سال کمی داشتیم فارغ از هیچ توقع و چشمداشتی بر اساس عشق کو دکانه امان

در مسجد حضور داشتیم که این حضور در ماه مبارک رمضان بخصوص شبها بیشتر میشدو چه خاطرات

شیرینی. قصد دارم تا پایان ماه هر شب در خصوص فضیلت این ماه بزرگ مطلب بنویسم و خاطرات

شیرین خود و دیگر دوستان را که ترجیحا در ارتباط مستقیم با ماه مبارک رمضان باشد برایتان نقل

خواهم نمود . فعلا خدا نگهدار

 

گپ و گفت

بعضی ها بدور از هیچگونه حب و بغض و ظاهر فریبی تمنیات زلال درونشان را اجازه ی ظهور و بروز

میدهند و آدم در برخوردهای گاه و بیگاه با این قبیل افراد با صفا و پا کدل در عین لذت بردن غبطه

میخورد که چرا  او و خیلی هامثل ایشان عشق و دوستی وصلح و صفا راارج نمی گذارند.

هفته گذشته بقصد تهیه روزنامه به یکی از دکه های مطبو عا تی شهر که معمولا پر مشتری

است و مشتریان تقریبا ثابتی از جمله حقیر دارد مراجعه نمودم. در حین بررسی نشریات

روی پیشخوان دکه مزبورمتوجه شدم عاقله مردی که قبل ازمراجعه من، دو روز نامه های! خویش را

خریده و زیر بغل زده بود از جوان برازنده ای که برای روزنامه آمده بود و عجالتا گرمای بوشهر را با

نوشیدنی خنکی تسکین میداد خواست که خیلی روشن خودش را معرفی کند. ظا هرا 

چهره او  به نسبت ایشان به آ شنایان عاقله مرد گواهی داده بود و یا سبب شک وی شده بود.

جوان که خودش را معرفی کرد مطلع شدم از خانواده ای بسیار اصیل و خوشنام است که فعلا در

شهر دیگری ساکن هستند و جهت بازدید اقوام و فامیل در بو شهر است و عاقله مرد که حدسش مبنی

بر نسبت خانوادگی جوان درست از آب در آمده بود از او سراغ تک تک آشنا یانی  را که در شهر

محل سکونتش ساکن بود ند گرفت و خاطرات خوش ایام حضورشان در بو شهر را برای جوان تعریف نمود

 و جوان نیز با نهایت خضوع و تواضع که خصیصه بارز بوشهر یهای اصیل است در عر ق ر یزان وحشتناک

تابستان بوشهرگوش جان به عاقله مردی داده بود که میگفت معلم بازنشته است و حتی پدر جوان

و عمو و ... دانش آموز وی بوده اند و از اوان کودکی نیز نشانه های بزرگی در آنان مشهود ومحسوس بود

 من دیگر محل ملاقات ایشانرا ترک نمودم اما تا همیشه آموختم که منش والای انسانی گوهر گرانبها یی

 است که باید فرزندانمان به آن متخلق شوند و این امکان ندارد مگر آن را در وجود خود نهادینه واستوار

گردانیم چرا که فرزندان قریب به اتفاق آیینه ی تمام نمای والدین خود هستند. و تاریخ بعنوان معلم

انسانها راهنمای نسلهای آینده است که قرار است رفتار و کردار اجداد و نیاکان خود را چراغ راه آینده

نمایند. پس در تبلیغ و ترویج خوبیها و قدر شناسیها هیچگاه کم فروش نباشیم. شادی وسرور رابرای

همه بخواهیم وخودمان نیز زندگی را سخت نگرفته لذت ببریم و خوش باشیم و از خداوند سبحان

تندرستی و عاقبت بخیری مسیلت نماییم .

 

 

  

شکر بدرگاه خدا آوریم

عزیز همو طن از اینکه خداوند منان توفیق عنایت  فرموده ودر سرزمین مهربانی وایمان ساکنی

خدا را شاکر باش.البته همه جا میشود خدا را اطاعت و بندگی کرد لکن توفیق حضور در دل

حکو مت اسلامی اتفاق خجسته ایست که جای شکر الهی دارد. عزیزان مستحضر هستند که

دلبستگی و عواطف انسانی در جوامع غربی رو به زوال است و اگر هنوز در برخورد با دوست

 و فامیل طعم مهربانی وگرمای وجود را احساس میکنی باید خالق متعال را شکر کرد.

ما تحمل زندگی خشک ،بی روح وماشینی  آنها را نداریم و آنها نیز لا جرم  با خوی و منش ما

سازگاری نداشته و درچنبره زندگی لجام گسیخته همه چیز را فدای رفاه ،آسایش و خو شگذرانی

بیشتر مینما یند. و انسا نیت انسان، قربا نی  امیال و خواستهای نفسا نی میگردد. پس چقدر باید

شکر الهی بجا آورد تا اند کی از لطف الهی را جبران کرده باشد که ما از نعمت همدلی و عشق

بر خورداریم .این  موهبت کمی نیست ، افسوس که قدر دانسته نمیشود چه رسد به شکر گزاری!

ای بسا فردا روزی غبطه ی این همه عشق وهمدلی را بخوریم ودر قاب خاطره ها بد نبالش

بگردیم . ای دریغ و درد!