خاطرات ماه مبارک رمضان
بی بی تصمیم به روزه داری گرفته بودم شروع کنم . آخه دیروزکلی وقت سر کردم وخاطره شیرینی
ازما ههای رمضان المبارک سالهای دفاع مقدس نوشتم که خیلی هم طولانی بود ولی موقع ثبت
در وبلاگ با مشکل مواجه شدم و مطلب پرید وخیلی ناراحت شدم که همین ابتدا بد قول بحساب
بیا یم. لذا دیشب را با خود و این رایانه فکسنی کلنجار رفتم و تا حدی که وفای به عهد شود راهش
انداختیم. باز هم خدای متعال را شکر که شرمنده سروران گرامی نشدیم.
عرض شد که اولین ماه مبارک بود و باتفاق پسر عموی عزیزی که همسا یه دیوار به دیوارمان بود و چند
ماهی از من کوچکتر ، عزم خود را برای ادای این فریضه ی الهی جزم کرده بودیم .در مناطق جنوب
گرما واقعا طاقت فرسا ست وما که زیر کولر آبی خوابیده بودیم برای کاستن از شدت گرما ،چادر یا
پارچه ای را با آب حوض خیس خیس میکردیم روی خود میکشید یم . در همین اثنا فکر بکری به
ذهن پسر عموی نا زنین من رسید و با من در میان گذاشت دیدم بد فکری هم نیست . لذا ما همین طور
که پارچه خیس روی صورتمان بود آرام آرام رطو بت پارچه را که آب آنرا عمدا نمی چلاندیم بکام جان
می نو شیدیم و بعد از آن یواشکی به سر وقت یخچال و با غچه ی سبزیجات و ... میرفتیم و درمقا بل
اصرار مادر مهربانی که نگران گرسنگی و تشنگی ما بود و میگفت اگر حال ضعف پیدا کردید روزه اتان
را افطار کنید خیلی با روحیه و مقاوم بودیم .غافل از آنکه ماکجا و توفیق مهما نی رب جلیل ؟ و افطاری با
اینکه خیلی هوای ما را که بچه سال بودیم داشتند میل و اشتهایی نمانده بود و همین باعث شک و
تردید خانواده و نگرانیشان شده بود تا اینکه روزی بی بی خدا بیا مرز مچ رفیقمان را گرفت و قضیه لو
رفت و تا مدتها اسباب خنده اهل خانواده بود .ای روزگار