حدود سال ۶۴ در پادگانی مشغول طی دوره آموزشی جهت اعزام به جبهه های نبرد نور علیه ظلمت

بودیم که با ماه مبارک متقارن شده بود. مسولان پادگان با توجه به شرایط آموزش، روزه گرفتن نیرو های

آموزشی را ممنوع کرده بودند وبه همین خاطر ما را با چند دستگاه مینی بوس به اردویی مصلحتی و

یکروزه اعزام کردند تا با رعایت مسافت شرعی عذرمان موجه شود. در برگشت تعداد انگشت شماری

از همدوره ها که زیادی متشرع  بودند ،به توصییه مسو لان و رعایت مقررات پادگان بی توجه بودند

و بر خلاف تاکید ایشان مخفیانه روزه میگرفتند و دیگران را هم علیه این تصمیم باصطلاح ایشان کفرآمیز

تحریک مینمو دند. موضوع به گوش مسو لان پادگان رسید و از آنها خواستند به فوریت روزه ی خویش را

افطار و تابع مقررات پادگان باشند اما گوش شنوایی نبود. لذافرمانده ی آموزش آقای محمد حسین

کریمی را که از مربیان دوست داشتنی بود و مقدمات تخریب را درس میداد مامور سامان دادن اوضاع

کرد وایشان هم  در عین حالیکه خیلی مهربان بود و با بچه ها هم صمیمی، لکن در اجرای امر جدی و

غیر قابل گذ شت بود و ما این را میدانستیم . ایشان موقع برگزاری نماز ظهر و عصر مراتب دستور موکد

فرماندهی را اعلام و به سرکرده متمردین گفت خونتان گردن خودتان است و اگر از فردا هم روزه دار

باشید  بجرم تمرد از دستور آنهم در زمان جنگ با شما برخورد و در محل پادگان مجازات خواهید شد

و با این حربه ترس و وحشت زیادی در دل آنها ایجاد و جو ملتهب پادگان را آرام و  با مد یریت خوبش

اداره کرد. بعدها که در مناطق جنگی کردستان با آن مربی عزیز که در آخرین روزهای جنگ به درجه ی

رفیع شهادت رسید افتخار همسنگری داشتم  موضوع را یاد آوری و از ایشان سوال کردم

در صورت عدم توجه گروه مخالف خوان چه حربه ای بکار میبرد و ایشان فرمودند موضوع محاکمه و...

رابخاطربار روانیش مطرح کردم اما در صورت بی توجهی ،برایشان تنبیه سخت و عذاب آوری در نظر گرفته

بودم که بدون اغماض اعمال میکردم و چیزی هم از مجا زات با اعمال شاقه کم نداشت. اما من میدانستم

 روح بلند آن عزیز وارسته که شخصا ارادت خا صی به ایشان که در جوار رحمت حق آرمیده اند داشته

و دارم آنقدر لطیف است که  آزار مورچه ای را بر نمی تابد چه رسد به بسیجیان پاکدلی که مشتا قانه

جان در طبق اخلاص نهاده وعزم شها دت داشتند. ای روزگار