سلام و درود بی پایان و تقدیر و تبریک خالصانه...

ضمن عرض مراتب سلام و ادب و احترام فائقه خدمت قاطبه عزیزان که بعلت پاره ای مشکلات فنی و

نقل و انتقال و جابجایی محل سکونت مدتی از فیض دیدارشان در دنیای مجازی محروم بودم پیشاپیش

عید سعید فطر را تبریک و تهنیت عرض نموده انشاء اله تعالی طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه

احدیت قرار گیرد.امید که عمری باقی باشد  و خداوند اعظم توفیق عنایت فرماید در اولین فرصت الطاف و

مراحم صمیمانه شما دوستان عزیز را که به طرق مختلف اعم از کامنت و پیامک و تماس تلفنی بر من

منت گذاشته جویای حال و احوالم بودید به نحوی انحاء جبران نمایم.التماس دعا/ خدا نگهدار... 

الف قامت دوست...

ربنا لاتزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هبلنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب برحمتک یا

ارحم الراحمین و صل الله علی محمد(ص) و آله الطاهرین...

در این لیالی قدر  که ارج و قرب و  منزلتش والا و  و مواهبش بی شمار است برای دوستان عزیز و

مخاطبین ارجمند این وبلاگ که همگی سروران معظم بنده کمترین بوده و می باشند رحمت و

رافت و فیض واسعه الهی و توفیق روزافزون و طول عمر با عزت و سعادت و سلامت و عاقبت بخیری

  آرزومندم .

 در این پست  شما دوستان گرامی را به غزلی زیبا و جاودانه از استاد مسلم  و همشهری معظم

 جناب آقای دکتر سید جعفر حمیدی  شاعر گرانقدر و مولف اندیشمند و استاد  فرزانه دانشگاه دعوت

 نموده و حتم دارم مخاطبین عزیز خوش ذوق از هر قشر و گروه و طبقه اجتماعی که باشند از زیبایی و

شیدایی و سبک و سیاق و محتوای خاص و اندیشه والا و قلم شیوا و زبان شکّرین و ابیات دلنشین 

استاد  ارجمند کیفور گردیده و بهره کافی نصیب خواهند برد:

(( دست های مهربانی ))

راستی آن لذت شبهای بارانی کجاست؟

آسمان ابری صبح زمستانی کجاست

کوچه های شسته از باران بعد از نیمه شب

خاک باران خورده سال فراونی کجاست

بوی گندم زارهای خرم اردیبهشت

عطر نان تازه دکان ارزانی کجاست

دست های مهربانی،حرفهای همدلی

سایه ی همسایگی،لبخد روحانی کجاست

شعر ناب و بی ریای دفتر دلدادگی

بیقراری های شب های غزل خوانی کجاست

در غرور ظهرهای گرم تابستان ذوق

موج های سرکش دریای طوفانی کجاست

می نشینم باز هر شب هم سخن با پنجره

تا ببینم لذت شبهای بارانی کجاست...؟

                 *********

پ.ن:

انشاء اله تعالی در پست آتی به غزل زیبایی از دیگر شاعر شوریده جنوبی  استادفرهیخته

 محمد علی بهمنی دعوتید.../ عمر این ۲ شاعر عزیز و همه شما عزیزان ادیب دراز و پر برکت باد.

 

 

ادعونی استجب لکم...

دلخوشم که دوستی مهربون وعده کرده در مناجات و راز و نیاز سحرگاه امشب وقتی که آینه روشن

دل پاک و با صفایش ماوای زلال اشکهای بلورین است مثل سنوات قبل دعایم کند و یکسال دیگر

بیمه تازه برات سحر مبارک شب قدر  و مامن احیاء باشم و مدیون دل دریایی و سر سودایی دوستی

که مصلحت  ومرحمت الهی و دست تقدیر  سر راهم قرار داد تا به جلال و کرم و رافت و عطوفتش دلم

 آرام گیرد و در شب نخست احیاء توفیق محبت جاودانه دوست فرزانه و فرهیخته ای خشنودم سازد.

در این شبهای با برکت که در هفت آسمانِ رحمت و برکت  و سخاوت الهی باز است محتاج و ملتمس 

 و مستمند دعای  همه دوستانم و آرزومندم حاجت همه حاجتمندان به فضل و کرم رب جلیل روا گردد

 و خداوند سبحان همه ی مرضا را شفا و بهبود  عاجل نصیب فرماید...الهم انی افتتح الا ثناء بحمدک

  یا رب یا رب یا رب قو علی خدمتک جوارحی و اشدد علی عزیمته جوانحی یا نور و یا قدوس (۳) یا

 ستار العیوب یا علام الغیوب و یا کاشف الکروب و یا اول الاولین و یا آخر الاخرین برحمتک یا ارحم

 الراحمین بحق محمد(ص) و اله الطیبین و الطاهرین و سلم تسلیما کثیرا دائما...

همراه باد در دشت بابونه ها

در پست حاضر همراه باد مهمان دشت بابونه و سرو و صنوبرم و در این دشت فراخ دست در

 دست باد بسرعت برق (گمونم اندکی بیشتر از صوت) کران تا کران گذر کردم و نظر انداختم و

 به نیت جمال منور و قد رعنا و اخلاق شیرین دوستان  گل کاشتم. لذا اگر متن این پست مشوش

بنظر میرسد و مکرر از این شاخه به آن شاخه پریده ام و مسیر مشخصی دنبال نکرده و خط

مشی معینی پی نگرفته ام بگذارید بحساب ضیق وقت و شدت و شتاب باد که چون برگ کاهی

مرا دنبال خود کشید و هر چه کاشتم را از جا کند و همین چند اصله نهالی که ذیلا بنظر میرسد

بواسطه همت والا...!!! و اصرار بنده  باقی ماند لهذا برای قصور و تقصیر ناخواسته معذورم بدارید...

******************((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))*******************

روز ماه رمضان زلف میفشان که کسی  / بخورد روزه خود را به خیالش که شب است...

همیشه فکر میکنیم چون گرفتاریم از خدا غافلیم اما در حقیقت چون از خدا غافلیم گرفتاریم...

بهترین مترجم کسی است که بغض و نگاه و سکوت را ترجمه کند...

 جدایی  تا نباشد کس نداند قدر یاران را

کویر خشک می داند بهای اشک باران را

همیشه دوری دلیل فراموشی نیست گاهی فرصتی است برای دلتنگی...

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو فقط می بافی

نقشه را خوب نگر

نکند آخر کار

قالی زندگیت را نخرند...

برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش، شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست.

طرف آتش میگیره می برنش دکتر،میگن ۳ درصد سوختگی داره ۹۰ درصد شکستگی،دکتر متعجبانه

 از همراهانش می پرسه جریان چیه؟چکار کردید؟میگن آب نبود با بیل خاموشش کردیم....

طرف از ژاپن برگشته بود ایران بستگانش رفته بودند دیدنش،ازش پرسیدن راستی اونجا مشکل زبان

 نداشتی..؟ گفت من نه اما ژاپنی ها چرا ....

از پشه ی سمجی پرسیدن شما چرا زمستونا پیداتون نیست..؟ گفت حالا نه اینکه تابستونا خیلی

برخوردتون خوبه ...

هیچوقت از سختی های که برات پیش میاد گلایه نکن زیرا کارگردان سخت ترین نقش ها رو به

بهترین بازیگر محول میکنه.

یه بابایی با خانواده از بیرون میان می بینن بوی گاز تمام فضا رو فرا گرفته و خونه هم

کاملا تاریکه، میگه کسی کلید برق رو نزنه خودم فندک دارم...!!

من اسیر خوبی و محبتم

عاری از کین دل و حسادتم

بنده ی معرفت و رفاقتم

عاشقی این جوری داده عادتم...

مرا هرجور خواهی دربه در کن

جفایت را از این هم بیشتر کن

بزن باعشق خود آتش بجانم

فقط آتش نشانی را خبر کن...

یه توپ دارم قلقلیه

سرخ و سفید و آبیه

آپ جدید نداشتم

سرت کلاه گذاشتم...

پ.ن ۱:

این سیب،بهترین سیب،شکل سیب،سر سیب،کار سیب،گذاشتن سیب،شما سیب،بود...

(حالا همه سیب ها را از جمله بالا حذف نموده و دوباره بخوانید و مزاح خوشمزه ام را ببخشید)!!

پ.ن ۲: ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما دوستان عزیز از محضر با سعادتتان التماس

دعای عاجل دارم فراموش نفرمائید لطفن...

 

 

شوق دیدار ترا در چشم تر دارم بیا ...

امشب هوای شرجی بندر فدای تو

جام گلاب ناب معطر صفای تو

فردا حیاط خانه ما بغض میکند

اندوه باغ و گریه گلدان برای تو

آواز مرغ عشق به راز و نیاز و ناز

در خاطرم شکفته طنین صدای تو

هر شب عبور میکنی از شعر تازه ام

چشمان خیس منتظرم در هوای تو

میخواهم عاشقانه بمیرم در این خیال

شاید شبی دوباره شوم هم نوای تو ....

کاریکلماتور

*خودکشی با مرگ موش برای گربه تحقیر آمیزست...

*ای کاش افراد  نادان همیشه درحال خوردن باشند تا فرصت برای حرف زدن نداشته باشند.

*قبل از خوردن قرص خوابآور ساعتتان را از مچتان باز کنید تا بهانه  برای خواب نداشته باشد.

*ماهی بی استخوان موجب امتنان گربه است.

*پرنده روی سیم تلفن به استراق سمع دلخوش است.

*هرگز اختلاف طبقاتی مرغ و خروس حل نمیشود...

*سیاه پوستان هرگز نمی گویند روت سیاه...

*صاحبان چشمان عسلی نگاه شیرینی دارند.

*آب تنی ماهی تمام عمر بطول می انجامد.

*به الماس فکر نکن تا شیشه عمرت ترک برندارد.

*سنگ کلیه برای دکتر جراح کادوی خوبی است.

*سایه ها به خورشید مدیونند.

*قطار و تونل با هم ازدواج کرده اند.

*وقتی تاریخ مصرف قطره باران سپری گردد تبخیر می شود...

*ردیف های ۶، ۹،۲،۱۱ ،۸ از طنز ماندگار زنده یاد پرویز شاهپور اقتباس گردیده است.

شادروان عمران صلاحی از دوستان نزدیک و صمیمی پرویز دیباچه یکی از کتابهاش را به

 شرح خلاصه ای از زندگی وی اختصاص داده است که در نوع خود  بسیار جالب و خواندنی

و البته  شنیدنی است...یاد و نام بلند همه ادباء و فرزانگان ایران زمین بالاخص این دو هنرمند

 نام آشنای عرصه ادب و هنر گرامی باد و به برکت ماه مهمانی حضرت حق غریق دریای رحمت

 بی  منتهای الهی قرار گیرد.  آمین...                                                               

 

 

 

دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد...؟

دلبر به خنده گفت:

 بگشای چشم جان و

 ببین روح شاد را

سیمای آب را

غوغای باد را

اعجاز یاد را

گفتم چه غافلی...!!؟

گر من شکنج زلف پریشان ندیده ام

شرحش شنیده ام

احساس میکنم

امروز خنده های تو از نوع دیگرست

فردا دوباره صبح دل افروز بر در است

ای تک سوار وارث اقلیم آسمان

اقرار میکنم

دیدار روی تو

چون غنچه شکفته به گلزار

نوبر است

نجوای عاشقان

در مامن وجود دل آرای مهوشان

چون تاج سروری

همواره بر سر است

در بیکران شوق ِ چشم سیاهت

 شکوه عشق

از راز جاودان دل و دیده

 برتر است...

درون خویش محبوسم...

اگر بیاموزم

در این هوای

غبارآلود همیشه تاریک

بدون قرص طلایی خورشید

چگونه می توان

رویاهای گم شده در

مغاک خاک را یافت

برای رسیدن به

گنج مراد

تمام عمر

بیدار خواهم ماند ...

 

هم قبیله ...

اکنون که تو

 خفته در بستر نرم حریر

در خواب نازی

من نگران غریو تندری هستم

که تن تبدارت را

بی هراس از عصیان مرگ و

 تشویش شرار خشم  ِ

شعله سوزان آتش

در آغوش کشد

و غافلم که تو

درون بستر پر اخگر خویش

بدون ترحم 

بر روح سوزان آتش تاخته و

با ذات سرکش شعله ها 

در آمیخته ای...

*پ.ن :

پرنده ای که بر شاخسار شکسته ولرزان مستانه آواز سر می خواند

به قداست  پرواز و رهایی از سیطره ی خاک ایمان دارد...

 

 

هر کجا می نگرم روی ترا می بینم...

 ای نازنین ...

در چشم انداز رویایی

زمین و آسمان

  کوه و دشت

 جنگل و دریا

سبزه و صحرا

ستاره و ماه

چشمه و موج

جلگه و اوج و

صخره و سنگ 

  این دل تنگ را

تسخیر کرده ای و

  اینک من چون

 نو رسیده نهالی

توان از کف داده در

 طوفان غمها

غمگین و تنها

هراس مرگ و

طعم تلخ هجران را

در هجوم شرار توفنده ِ

 آتش سوزان غم

در کویر سینه ام

احساس میکنم

 لکن خوشم که در

گذار تلخ روزگار دلتنگی

در دل و جان و

روح و روانم

جز یاد جاودان و

 نام مهربان تو

نقشی به یادگار

 باقی نمانده است...