دیدار یار غائب دانی چه ذوق دارد...؟
دلبر به خنده گفت:
بگشای چشم جان و
ببین روح شاد را
سیمای آب را
غوغای باد را
اعجاز یاد را
گفتم چه غافلی...!!؟
گر من شکنج زلف پریشان ندیده ام
شرحش شنیده ام
احساس میکنم
امروز خنده های تو از نوع دیگرست
فردا دوباره صبح دل افروز بر در است
ای تک سوار وارث اقلیم آسمان
اقرار میکنم
دیدار روی تو
چون غنچه شکفته به گلزار
نوبر است
نجوای عاشقان
در مامن وجود دل آرای مهوشان
چون تاج سروری
همواره بر سر است
در بیکران شوق ِ چشم سیاهت
شکوه عشق
از راز جاودان دل و دیده
برتر است...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 17:35 توسط حمید راهدار
|