اکنون که تو

 خفته در بستر نرم حریر

در خواب نازی

من نگران غریو تندری هستم

که تن تبدارت را

بی هراس از عصیان مرگ و

 تشویش شرار خشم  ِ

شعله سوزان آتش

در آغوش کشد

و غافلم که تو

درون بستر پر اخگر خویش

بدون ترحم 

بر روح سوزان آتش تاخته و

با ذات سرکش شعله ها 

در آمیخته ای...

*پ.ن :

پرنده ای که بر شاخسار شکسته ولرزان مستانه آواز سر می خواند

به قداست  پرواز و رهایی از سیطره ی خاک ایمان دارد...