هم قبیله ...
اکنون که تو
خفته در بستر نرم حریر
در خواب نازی
من نگران غریو تندری هستم
که تن تبدارت را
بی هراس از عصیان مرگ و
تشویش شرار خشم ِ
شعله سوزان آتش
در آغوش کشد
و غافلم که تو
درون بستر پر اخگر خویش
بدون ترحم
بر روح سوزان آتش تاخته و
با ذات سرکش شعله ها
در آمیخته ای...
*پ.ن :
پرنده ای که بر شاخسار شکسته ولرزان مستانه آواز سر می خواند
به قداست پرواز و رهایی از سیطره ی خاک ایمان دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 2:47 توسط حمید راهدار
|