دریغ از خواب و بیداری

 نه مستی و نه هشیاری

نه سربازی نه سرداری

عروس حسن

درون بسترش آرام

در اندوه بیماری

دریغا خفته در خواب گرانباری

گل خوشرنگ من یاری

که خورشید نگاهش

رنگ هستی داشت

به درگاه شرار شعله های روشن

خورشید خندان جهان افروز 

با من گفت :

در پیکار با دیو پلید زشت خو

پشت و پناهم باش

 من  و دل

بی هراس ازشب

 به عزم شادی ایام

بسوی شعله رقصان

وفا و طاعت و پیمان و

عهدی از دل و از جان

که دردش را کند درمان

غمش را بر کند بنیان

توکل برخدا بنموده

طرحی نو در اندازیم

در آفاق و در کیهان

نوید حق

امید ماست

که در اندیشه رسم وفا و مهر

پا بر جاست

نفس کز سینه بیرون شد

طنین نام او

از آسمان برخاست

 و نقش ماه رخسارش

کران تا بیکران پیداست....