در هوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب...
امشب باز
نشسته در چشمم
سرو قامت تو
می برد مرا تا دور
در هوای بارانی
آن شب سرد زمستانی
گفتی به آرامی
بیا به مهمانی
و کودک لجباز و بازیگوش
درونم
به شوق دیدن
بهار چهره تو
چه ذوقی کرد
با تو بودن
چه کیفی داشت
دریغا که
سهم من از
آن همه شور و شادی
اندک بود...
+ نوشته شده در جمعه ۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت 21:33 توسط حمید راهدار
|