آخر ای جان جهان

غیر این جان به لب رسیده ام 

من چه دارم که

فدای تو کنم؟

تو که خود میدانی

طعن و تحقیر حریف

به ستوه آورده

این تن زار و نحیف

تو که از سادگی

این دل بی غل و غش آگاهی

سخت بر من گذرد

هجرانت 

تلخ بر من گذرد

فقدانت

زندگی بی تو بسی

دشوار است

حیله ای در کار است

که ترا

در عوض خانه و باغ

بستاند از من

و مرا با غم و اندوه فراق

بستاند از تو

ستم عریانی است

مکر و تزویر و ریا

آیت نادانی است

ابر و باد و مه و خورشید و فلک

همچنان در کار است

دشمن دوست نما

بسیار است

و در این زندگی ناهنجار

کار آن کس که نجنبد

زار است

گل خوش سیمایم

دلبر رعنایم

دل دریایی تو

حرمت میکده را میداند

ما به هم نزدیکیم

فکر وابستگی دلها کن

همتی والا کن

عشق را معنا کن ...