از وقتی تنها شدم، غمگینم

روزها در خود فرو میروم

شبها کابوس وار

در خود گم میشوم

امروز برگ طلایی گلی را که

روزی با زجر و زحمت

کاشتم و

در من ریشه دوانیده بود

از شاخه جدا

 شناور روی آب دیدم که

افتان و خیزان می رفت

دلم برای خودم سوخت

نفسم برای او گرفت

 دگرگون شدم

ای دریغ ، روز و روزگار خوشی

که خیال میکردم طولانیست

ناگهان چه زود

 مثل یک رویا بسر رسید و

 من دوباره اینجا

غریب و تنها شدم ...