گلدان خالی ...
از وقتی تنها شدم، غمگینم
روزها در خود فرو میروم
شبها کابوس وار
در خود گم میشوم
امروز برگ طلایی گلی را که
روزی با زجر و زحمت
کاشتم و
در من ریشه دوانیده بود
از شاخه جدا
شناور روی آب دیدم که
افتان و خیزان می رفت
دلم برای خودم سوخت
نفسم برای او گرفت
دگرگون شدم
ای دریغ ، روز و روزگار خوشی
که خیال میکردم طولانیست
ناگهان چه زود
مثل یک رویا بسر رسید و
من دوباره اینجا
غریب و تنها شدم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۸۹ ساعت 14:1 توسط حمید راهدار
|