درضمیرخامشم خنیاگرطنازکیست

سینه تنگ مراگنجایش اسرارنیست

سایلی می گفت غیر ازخود نمیبیند کسی

زیرکی گفتا که چشم باطن اوبازنیست

درمیان آمد سخن از روزگارهمدلی

بار بربندیدکانجا حرف سوز وساز نیست

میروی بی  ما  ولیکن  غافلی

درمیان همرهان اهل نیازونازنیست

دردچون آید دوایش نیز پیدا میشود

هیچ دارویی علاج جمله امراض نیست

نازنینانرا نمی گیرد تب گرمای عشق

ورنه درسودای جانان دیده ی غمازنیست

یار غمخوار است وماغمدیده ودل غرق خون

نغمه آهنگ هستی نافی پرواز نیست

از لهیب آتش دل صد زبان خاموش ماند 

بارگاه کبر یایی جای هرخاشاک نیست