اگرچه خودم را آماده کرده بودم به تلافی چند روز غیبت نا خواسته امروز

سنگ تمام بگذارم لکن اصراروالتماس دو دسته گل خوشبویم که الان

مشغول بازی و جست و خیز کودکانه اند مرا وامیدارد علیرغم میل باطنی

برای شادی دل کوچک و زود رنجشان شال و کلاه کنم و همراه ایشان

 عازم بازارچه شوم. البته بازار چه مزبور زیاد از منزل فاصله ندارد وفلسفه

 شال و کلاه این است که ممکن است شی مد نظر بچه ها که سلیقه

متنوعی هم دارند یافت نشود و ناچار باشم سر از بازار در بیاورم.

شما هم مثل من دعا کنید بچه هایتان به اولین گزینه ممکن برای خرید

رضایت دهند تا مجبور نباشید این وقت شب عازم بازار شوید.باور کنید همه

 خستگی ها به یک لبخندشان می ارزد. ولی اگر قیمت کالای انتخابیشان

با دخل من سازگار نباشد خنده اشان در عین انبساط خاطر دل بابا را کباب

میکند. تازه این موقعی است که با وجود گرانی بتوانی بخری وای بحال

وقتی که ببینی وسعت نمی رسد و شرمنده زن و بچه شوی آنموقع بو

 و دود کباب در هم می آمیزد و شرحش نگفتنی است.یا شاید گفتنش

برای خیلی ها ملموس و قابل فهم نباشد. مثل مرفه هان بی درد.در عین

 حالیکه برای کسانیکه تجربه این ناتوانی را دارند سخت اندوهناک وغمگین

کننده است. امیدوارم هیچکس در این دنیای خاکی شرمنده کسی نشود

 چه رسد به زن و بچه اش. آمین یا رب العالمین.