باز ما و چشم میگون نگار      /       بازما و لحظه های انتظار

دوستی میگفت .. باز ما وشاعران بی قرار .یادش بخیر. شاید  اکنون

که مشغول نگارش این سطورم او در کافه های پاریس و یا دیگر شهرهای

فرانسه به هر چه شاعر مسلک است بد و بیراه میگوید و از دستشان ذله

است.البته آنموقع زیاد هم اهل کافه و از این جور حرفها نبود الان را نمیدانم

که بر همان سیاق است یا مثل بعضی ها فرنگی مآب شده است.وقتی برایش

این جمله ی زیبای آلبرکامو را که میگوید <ادبیات راهی برای بیرون جهیدن از

صف مردگان و نمایش شور هستی است>بازگو میکردم نگاه عاقل اندر سفیهی

میکرد و به زبان بی زبانی میگفت جدایی صف زندگان از مردگان اظهر من الشمس

است و ربطی به ادبیات یا جبر و هندسه و تاریخ وجغرافیا ندارد وهر دو میخندیدیم.

محتمل زرق و برق فرنگ هوش از سرش ربوده و ما را فراموش کرده است اما من

هنوز هم به صفا ،سادگی و صمیمیت زلالش وفادار بوده ومرامش را پاس میدارم.