عنقریب پائیز

لنگ لنگان و عصا زنان

در امتداد افق گم میشود

و زمستان

شولای برف بر دوش فرا میرسد

و دامن نقره فام کوهستان

 و دار و درخت و

دشت و دمن

در پوششی سپید از برف

انجماد ذهن زمین و

و سردی گام زمان

و رجعت فصل خزان را

در عسرت صدای باد

و حسرت بزمی شاد تجربه کرده

  در خواب سنگین و

خیال باطل خویش

حقیقت دنیای فانی

و ظلمت دیرپای شب را

چونان برگهای خشک پائیز

چرخان در گرد باد فراموشی

ناباورانه احساس میکند ...