در سینه ام دو باره غمی جان گرفته است ..
امشب غروب خورشید را
در خاکستر غم انگیز افق
دوست ندارم
زیرا شفق تلخ
در کامم طعم گس اشکهایی را بر جا نهاده
که با لرزه و پس لرزه در هم آمیخته است .
من عطر گلهایی را
که بغل بغل می چینند
و دسته دسته می بندند
دوست ندارم
همچنان که
عطر بنفشه ای را
که در سایه ی سرو روئیده و
بر دست گلچین فلک مانده
دوست ندارم
فردا
بر فراز تپه های سبز
گورهای تازه می سازند
نام های تازه می خوابند
عفریت مرگ
در هیبت طوفانی سنگین
بر صحن بستان وزیده
و باغ و باغبان را
در هم شکسته است
ای دریغ ...
+ نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲ ساعت 19:29 توسط حمید راهدار
|