درآن شب سرد و ساکت و تیره

بیدارتراز ستاره ها بودی

هنگام هجوم خوابها برشهر

دلواپس چشمهای ما بودی

با آنکه زمین پرازسیاهی بود

در چشم تو آفتاب را دیدیم

مفهوم سپیده ی شکفتن را

از خنده ی روشن تو فهمیدیم

تا سر زند از کرانه ها خورشید

تابیدی و صبح را نشان دادی

آنگاه درون بستری از نور

بی تاب تر از ستاره جان دادی.