روزگار دیگری ست ...
گوهر عشق
در زمهریر تاریکی جا مانده
و عاشق سینه چاک
در شوره زار بخت وا مانده
و من
به شوق دیدار دوست
جان می گیرم
شوخ و شیرین و
سرخوش و شاد
از غبار غربت اندوه
باز می گردم
و به یمن دولت عشق
ترانه ساز می کنم
تا صبح
دیری نمانده است ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:59 توسط حمید راهدار
|