روی موج لحظه های ناب

در پی دیدار گل بی تاب

خواب یک عصیان نامفهوم

در تب اندیشه ی مسموم

حسرت روئیدن یک حرف

در نگاه سرد بی ادراک

خواب  دیدم خاک

در تپش های جنون تاک

از غم هجران بسر می زد

یکنفر با شوق در می زد

این چنین خوابی که من دیدم

بر زبان وصفش نمی آید

از غمش عمریست بیدارم

همچنان خوابم نمی آید ....!!!