سالهای نوجوانی و جوانی ام در محله ای طی شد که آن روزگار  (( شمال شهر )) محسوب می شد

لکن امروزه به یمن تلاش مجدانه جماعت بساز بفروش و وجود مشتریان پرو پاقرص دست به نقد ' شاهد

توسعه روزافزون بخش های شمالی شهر هستیم و به همین سبب محله ی ما اکنون در میانه های شهر

قرار دارد. یادش بخیر محله ای زیبا و با صفا و دلنشینی که با بافت سنتی و اهالی مهربان و  صمیمی و

مغازه داران دوست داشتنی اش که هر کدام صاحب بخشی از خاطرات تلخ و شیرین عهد خوش شباب

است. از فروشگاه لوازم التحریر نقلی اش بگیر تا فروشگاه بزرگ لباس  و گلفروشی و فست فودهای  عالی

منحصر بفردش ... آقا جون  که انشااله عمرش دراز باد همیشه مصر بود که هر کس قصد خرید چیزی دارد

اول در فروشگاههای محله جستجو کند اگر جنس مناسب و باب میلش نیافت آنگاه از بیرون تهیه شود...

نانوایی های محله ما هم نمونه بود و از سایر محله های دور و نزدیک شهر مشتری ثابت داشت. شاطرهای

هنرمند آذری و سمنانی نان های سنگک و تافتونی طبخ می نمودند که بدون اغراق خودش یک وعده غذایی

کامل بود و عطر و بویش از هر خوراکی دیگر این روزها خوشمزه تر و دلچسپ تر بود. بنای آرایشگاه محله امان

ترکیبی از هنر ماندگار معماری روم و ایران __ دوره ی اسلام __ بود که دکوراسیون داخلی فوق العاده ای

داشت و دیوارش تا نیمه سنگ مرمر بود و از نیمه تا سقف با آئینه های کوچک رنگی به زیبایی هر چه تمامتر

هنرمندانه تزئین شده بود و کماکان برقرار است و تحت بازسازی است .

تا آنجا که اطلاع دارم ساختمان موصوف از ابتدا جزو بناهای ملی ثبت شده  در ردیف ابنیه تاریخی سازمان

میراث فرهنگی و گردشگری بوده است و در نظر است پس از اتمام عملیات بازسازی بعنوان موزه در معرض

بازدید علاقمندان آثار هنری قرار گیرد. انشااله .

دانشگاه و ادامه تحصیل مرا از محله پدری ام دور کرد در شهر و دیار دیگری ساکن شدم و زندگی خوابگاهی

را تجربه کردم.بعداز فراغت از درس و تحصیل و ورود به آشفته بازار کار و زندگی رفت و آمدم به محله پدری

کم و کمتر شد و به مرور زمان از آن همه شور و حال و تلخ و شیرین روزگار نوجوانی تنها خاطراتی به یادگار

مانده که صد البته موهبتی بزرگ است.

مدتی قبل که برای انجام کاری گذرم به آنجا افتاد بیش از  سایر دفعات سخت دلگیر شدم . زیرا محله به

چشمم  نا آشنا و غریب می آمد  و هر چه دنبال مظاهر متعدد هنر و زیبایی محله امان گشتم چیزی

ندیدم...!!! انگار از اول هم چیزی نبوده و من  دچار مالیخولیای خیال  پروری و توهم شده باشم...!!

جای نان سنگکی و تافتونی و چلوکبابی فرد اعلاء و زمین ورزشی جنب پایگاه مقاومت مثل قارچ پیتزا

فروشی و پاساژ و بوتیک و پارکینگ و آپارتمان و موسسات مالی  و اعتباری روئیده بودند و محیط بسته و

تنگ و تاریک محله ی وسیع و دیدنی و دلبازی که چشم انداز زیبا و  سرانه فضای سبز و نظم و انضباط

 و همدلی و مساعدت اهالی مهربانش زبانزد عام و خاص بود حتی برای نفس کشیدن هم تنگ و تُرش

بود و دپوی مواد و مصالح ساختمانی و پراکندگی ابزار و وسایل کارگاهی در گوشه و کنار خیابان ها

ضمن سدمعبر وایجاد مزاحمت برای شهروندان چهره ی محله  نیز زشت و نازیبا جلوه میکرد.

جای همه آن فضاهای جذاب و با صفا به نحو اندوهباری خالی بود و تردید ندارم هر کدام از اهالی  شریف

و هم محلی های عزیز که گذرشان به دیار مهربانی افتد ضمن گواهی صحت اظهارات دلسوزانه ام با بنده

هم عقیده خواهند بود که از سوژه های خاطره انگیز چیز زیادی باقی نمانده است.

کاش تا دیر نشده بود از فضای خاطره آمیز محله امان فیلم و عکس و رپرتاژ تهیه میکردیم تا گاهی  با نگاهی

 و یادی تکّدر دل دردمندان تسلی و تسکین می یافت / اینک دریغ و افسوس که دل از دست داده ایم  .