تنها و خسته از یکی دو ساعت متوالی آب تنی در آبهای گرم و امواج خروشان

خلیج تا ابد فارس  روی ماسه های نرم و نمدار ساحل  رویایی  بندرگاه دراز

کشیده ام . چراغ رهگذری شب تنبل و تاریک را ازخواب غلیظ سیاهش بیدار

میکند و در اوهام ظلمت قیرگون شب به من انگیزه  حرکت و جسارت خطر

می بخشد.  باری ای دوست  / خوب میدانی تو /

من با این تن تبدار / در عبوس ظلمت خیس شب مغموم /

با خروش موج / و رویای خوش ساحل /  رازها در سینه ی بی کینه دارم ...

عین عنایت است  که در خلوت  جانکاه شبانگاه  دل و جان خسته را جز

هجر یاران  جانی ملالی نیست... حتی اگر شب دیجور زمان به درازا بکشد

ما را خیالی نیست  و انشااله در پرتو خورشید تابناک نگاه نورانی حضرت

دوست از کوره راههای تردید  به صحت و سلامت خواهیم گذشت...

آری وقتی خنیاگران باد لالایی گرم خواب را در گوش سنگین شب زمزمه

میکند ما به یمن دولت مهر قلل رفیع ظفر را با عزم راسخ  یک به یک فتح

کرده و سرود سبز بهار را سرخوشانه می سرائیم و طرحی نو در اندازیم

و از دریچه صبح سپید عبور قاصدک های بهاری را در بیکران افق به تماشا

نشسته و از خرمن باران خورده  پاک و عطر ناب خاک حکایت با صبا گوئیم ...

جز لبی خندان و چشمی اشک ریز __ گو چه از جانم تو میخواهی عزیز ...؟