تو را میشناسم.(تقدیم به شیرمردان بسیج)
ترا از ۱۵ خرداد میشناسم. در لابلای کلام رهبر پیری (ره) که فرمود یاران من هنوز از شکمهای
مادرانشان زاده نشده اند. ترا از ۳۱ شهریور میشناسم آنهنگام که با سینه ای فراخ ۱۲۰۰ کیلومتر
سد دفاعی در مقابل دشمن برافراشتی.ترا از زمانی میشناسم که مردانه و استوار فریاد برآوردی
که وقتی گلوله های ما تمام شد تازه اول جنگ است.ترا از چهر ه ی مصممی میشناسم که هر وقت
صحبت از مذاکره میشد ابروهایش در هم میرفت.ترا از فتح المبین میشناسم که پیر جماران(ره)
بر بازوانت بوسه زد.ترا در طلوع و غروب ۲۵۸۵ روز مقاومت میشناسم با قامتی برافراشته وچهر ه ای
مصمم و امیدوار.ترا در انبوه تصویر هایی که خیابان وکوچه ها را زینت بخشیده و بر سکون و عافیت
طلبی بی وفایانی امثال من اعتراض سر میدهدمیشناسم.
ترا که مظلوم شهر و شهید جبهه نام گرفته ای.
ترا از اهتزاز پرچم های سرخی میشناسم که بر فراز هزاران هزار پایگاه مقاومت قد برافراشته است.
ترا در چهره قهرمان سینا سلیمان خاطر دیده ام.ترا در لرزش قلم آن خبرنگار فرانسوی یافتم که در تیتر
سرمقاله اش نوشت بسیج کابوس ژنرالهای عراقی...
ترا که برای نخستین بار سوپر اتانداردها و میراژهای فرانسوی،تانکهای لئوپارد آلمانی،زره پوشهای
انگلیسی و میگهای روسی را آهن پاره نامیدی.
ترا که پیشانی بند قرمزت،خط بطلانی بر زندگی ننگین کاخ نشینان شرق و غرب کشید.ترا که نقطه ی
عجز تحلیل گران استکباری.ترا میشناسم با لباسهای ساده ای که به رنگ خاک است و سجاده ی
معطری که متبرک امام (ره) است.ترا که افتخاریافتی امام راحل و رهبر فرزانه ی انقلاب فرزند خطابت
کنند.ترا با وصیت نامه ای میشناسم که در آن نوشته بودی هرگاه امام (ره) صحبت میکند حتی حرکت
پلکهایش را بخاطر بسپارید که حتی حرکت پلکهایش برای ما حجت است. ترا دید ه ام با پاهای
تاول زده ای که فاو تا جماران را پیاده طی میکرد.ترا در قله های پر برف حاج عمران دید ه ام،
ترا در شنزارها ی جنوب دید ه ام و در نیزارهای هورالعظیم.ترا در کرکوک دید ه ام شبی که آتش پی
در پی سلاحت آمیخته با غریو الله اکبر قلب دشمن را لرزاند و تاسیساتش را به آتش کشید.
ترا در بدر دید ه ام که در مقابل دیواری از تانکها که بسویت حمله ور بودند با آرامش لبخند زدی وگفتی
بچه ها نترسید اینها خودیند.ترا در الامیه دید ه ام که کیسه های سنگین شن را بغل کرده و زیر باران
گلوله ها از سکوی دشمن بالا رفتی.ترا با تلاوت آیه ی وجعلنا در شبهای شناسایی میشناسم.
ترا با وداع عاشقانه شبهای عملیات،با ذکر الهی قلبی محجوب و شوق رشک برانگیز وصال
میشناسم.ترا با زیارت عاشورای صبحدمان در زیر چادرهای نورانی و حاشیه ی خاکریزهای مقدس
میشناسم.ترا با دستهای برافراشته امن یجیب،با سجده های طولانی شکر و با الهی العفو های
نماز شب میشاسم.ترا با این الحسین(ع) این الحسین(ع) دعای ندبه میشناسم.ترا با سوز دعای
کمیل و زیارت وارث در شبهای جمعه میشناسم.ترا دید ه ام که در چنگ دشمن بعثی دستهای
بسته ات را بلند کردی و فریاد زدی مرگ بر صدام، ضد اسلام .
ترا دید ه ام در اردوگاههای موصل و عنبر که برای هر رکعت نماز صد ضربه شلاق بها پرداختی و دژخیمان
بعثی را با مقاومت توام با آرامش و خونسردیت به ستوه آوردی.ترا بارها و بارها دیده ام که به اسرای
دشمن با مهربانی آب و سیگار تعارف میکردی و زخمیهای دشمن را کول میگرفتی و به عقبه میدان
نبرد منتقل کرده و بر مداوای آنان کوشش و تاکید مینمودی.ترا از شبهای عملیات والفجر۸ میشناسم
که در میان امواج خروشان اروند تا طلوع صبح بی امان بر دشمن تاختی و در عمق سیاهی ها
دشمن را به سخره گرفتی.ترا از چشمه های جاری صلوات در ایستگاههای صلواتی،ترا از برکت
سفره های ساده و صمیمی در جوار یاران میشناسم.ترا آنزمان شناختم که در زیر بارانی از آتش
در گوشهای همسنگر شهیدت زمزمه کردی ،پیکرش را بسمت کربلا چرخاندی و با بوسه ای تلخ با
او وداع نمودی.ترا از امواج توفنده خلیج همیشه فارس میشناسم که خون سرخ تو و برادران رشیدت
تا ابد در رگهایش میجوشد و هیمنه ی پوشالی ستمگران را به لرزه انداخته است. ترا در لابلای صفوف
بهم پیوسته و منسجم نماز جمعه و جماعات دیده و میشناسم که افتخار ایران زمین هستی
برادربسیجی ام.