ابر را گفتم اگر بر سرزمین یار من باریدی به او بگو دوستش دارم.

اشکی فشاند و گفت

حماقت است که بر کویر ببارم، هیهات!

کبوتر سفید بالی را مدتی آب و دانه دادم

هنگامیکه آهنگ خداحافظی ساز کرد

بدو گفتم

اگر در دیار یار من آشیانه گرفتی به او بگو که

دوستش دارم

بعد از مدتی بال و پر زنان فرود آمد و

با اشک و آه گفت

پیغامت را رساندم

پاسخ داد

به او بگو دوستم داشته باش اما هیچوقت منتظرم نباش

دلشکسته بودم

دلشکسته تر شدم و غمگینانه

به گوشه ی عزلت خزیدم.