انتظار
ابر را گفتم اگر بر سرزمین یار من باریدی به او بگو دوستش دارم.
اشکی فشاند و گفت
حماقت است که بر کویر ببارم، هیهات!
کبوتر سفید بالی را مدتی آب و دانه دادم
هنگامیکه آهنگ خداحافظی ساز کرد
بدو گفتم
اگر در دیار یار من آشیانه گرفتی به او بگو که
دوستش دارم
بعد از مدتی بال و پر زنان فرود آمد و
با اشک و آه گفت
پیغامت را رساندم
پاسخ داد
به او بگو دوستم داشته باش اما هیچوقت منتظرم نباش
دلشکسته بودم
دلشکسته تر شدم و غمگینانه
به گوشه ی عزلت خزیدم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۸ ساعت 16:11 توسط حمید راهدار
|