در شعاع انوار نقره فام مهتاب

نشسته بر ساحل تنهایی خویش

خاطرات عمر رفته را

مرور می کنم

آن دور دست ها

مردی

 بی هراس از غریو موج و خشم توفان

با لبخندی از

عطر نسترن و سکوت و سرما

دل به دریا زده

و با رویای آب،

همسفر شده است 

آری ،

(( هر آن کس دل به دریا زد ،

 رهایی یافت )) ...