مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ...
در شعاع انوار نقره فام مهتاب
نشسته بر ساحل تنهایی خویش
خاطرات عمر رفته را
مرور می کنم
آن دور دست ها
مردی
بی هراس از غریو موج و خشم توفان
با لبخندی از
عطر نسترن و سکوت و سرما
دل به دریا زده
و با رویای آب،
همسفر شده است
آری ،
(( هر آن کس دل به دریا زد ،
رهایی یافت )) ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:34 توسط حمید راهدار
|