نیاز
نموده ساغر عشقت خمارم
ز تاثیر شرابت بیقرارم
به شور و التهاب باده ی وصل
پریشان حال و محزون روزگارم
شبم در خوف و بیداری سحرشد
زنو کردی غم هجران دچارم
به الهامی که دل را منجلی کرد
گره بگشا به تدبیری زکارم
چه غم گر شد چراغ دیده خاموش
ز انوار تو روشن شام تارم
فدای عالم آرای وجودت
تمام شوکت ایل و تبارم
به توفیقی که در باور نگنجد
سکونت کرده جانان درجوارم
ز اشک چشم شهلایش هویداست
که سیلی میبرد دار و ندارم
شدم دلبسته ی محراب ابروش
که ماوائی از این خوشتر ندارم
به دامش مرغ عشقم شد گرفتار
خوشا صیاد را نفتد گذارم
فراقش دیده را بیت الحزن کرد
وصالش را به رویا می سپارم
زشوق وصل جانان، جان سپارم
گل سرخی بروید از مزارم
طلب کردم نشاط و شادمانی
ز تقدیرش خزان شد نوبهارم
مسیر نیست درمان تو حامد
نیازت را غنیمت می شمارم
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸ ساعت 22:22 توسط حمید راهدار
|