نگارا

یاد آن شبها

که از منظومه هستی

سرود عشق میخواندی

نمی دانم

چه سوزی در کلام آتشینت بود ...!!؟؟

نمی دانم

چه رازی در نگاه آخرینت بود ...!!؟؟

که بعد از سالها

من همچنان

مبهوت و حیرانم

و از راز شگفت عاشقی

جز درد و غم

چیزی نمی دانم

 نگارا

فاش می گویم

من از اوراق سبز دفتر ایام

به غیر از داستان دلکش

 آن دل ستان نازنین

شرحی نمی خوانم

و در بدعهدی نادوستان بی وفا

بر عهد و قول خویش می مانم ...