وصل
به تابی که در مخمل زلف اوست
شبی کام دل را بگیرم ز دوست
امیدم رسیدن به وصلش بود
که سودای دلدادگان آرزوست
زشب زنده داری به شاهی رسی
یقین وعده ی حق تعالی نکوست
زبی حاصلی ایدل اندیشه کن
که هر ناسپاسی زمکر عدو ست
اگر بر جهان حکمرانی کنی
هر آنچه بجا ماند از آن اوست
دو عالم بفرمان یزدان بود
یکی چاره ساز و یکی چاره جوست
طهارت بخون دلم واجب است
که هر تار و پودش ز جرمی رفوست
ز اعماق جان استعانت طلب
نفاق و ریا ارمغان دو روست
به وصلش تمنای دل چاره کن
که بنیاد عمرت چو آبی به جوست
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸ ساعت 12:18 توسط حمید راهدار
|