کوچ غریبانه عشق ...
شب که میشود
سیاهی در انزوای اتاقم
چنبره میزند و
تا دمیدن صبح صادق
به چشمان مضطربم خیره می نگرد ...
امشب دوباره دیو سیاهی
چون بختکی در جان بیقرارم
جا خوش کرده
و تنهایی
در بند بند وجودم
ریشه دوانده است
خانه از عطر مهربانی
و شکوه لبخند
تهی است
و من بی آنکه خود بدانم
اینجا غریبه ام ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:15 توسط حمید راهدار
|