شب که میشود

سیاهی در انزوای اتاقم

چنبره میزند و

تا دمیدن صبح صادق

به چشمان مضطربم خیره می نگرد ...

امشب دوباره دیو سیاهی

چون بختکی در جان بیقرارم

جا خوش کرده

و تنهایی

در بند بند وجودم

ریشه دوانده است

خانه از عطر مهربانی

 و شکوه لبخند

تهی است

و من بی آنکه خود بدانم

اینجا غریبه ام ...