روایت عشق ...
آئینه بشکسته ی دل مات غبار است
ما را به کسی غیر تو ایدوست چکارست ...؟
دل غمزده از سوز و گدازست و خموشم
آشوب خزان در سبد سبز بهارست
تا لاله رخی سر زند ازگلشن هستی
در بزم خوش عشق مناجات هزارست
دل خسته سودای وصال است شب و روز
دیریست مرا با تو همان قول و قرارست ...
+ نوشته شده در جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:48 توسط حمید راهدار
|