آن یار کزو خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

گفتم که فروکش کنم این شهر به بویش

افسوس که بازیچه دور قمری بود

تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از لطف دعای شب و ورد سحری بود ...

*با بهره جستن از حافظه نیم بند خویش ، سحرگاه یوم جاری غزل زبیا و دلنشین حضرت

لسان الغیب حافظ شیرازی را زیر لب زمزمه میکردم و برای تبرک و توسل به آن ذات قدسی

و انسان کامل که با کلام الهی مانوس و با عالم معنا مربوط و بدون تردید در عالم خاکی

مامور بود زیرا آدمی وز عالمی خاکی نمی آید بدست و آن جناب عالمی دیگر بساخت و

وز نو آدمی .... کم و کسر و ایراد و اشکالش را ببخشید و بحساب نم کشیدن نیمچه سواد

حقیر بگذارید ... شرجی  و رطوبت بالای بنادر و جزایر جنوب مزید بر علت شده است.

مضافن که  در این وانفسا خودمان  نیز از نعمت دانش  و معلومات درست و حسابی

محرومیم... با عنایت به جمیع اوصاف زیاد خرده نگیرید و  قصور و تقصیرامان را به دیده

 اغماض بنگرید و زیر سبیلی رد کنید.مراتب ارشاد و رهنمود حکیمانه  و راهکار صمیمانه

 اتان را بدیده منت می نهیم. خواهش مراحم عالیه  و مساعی دوستانه را دریغ نفرمائید ...