آن دورها
در دل من چیزی است
مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم
که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آوایی است
که مرا می خواند.
حالا حکایت دل بیقرار من است که سالها پس از عروج عارفانه ی سهراب عاشق،روزمرگیها
را بر نمی تابد و درگرما گرم تابستان هوس کوه وکمر کرده است.با خودم میگویم حالا آب و هوای
محل زندگی سهراب و شوریدگیهایش اقتضاء میکردتو چرا؟ و پاسخی که قانعم کند نمیگیرم.
خاطرات ریز و درشت روزگار شباب هردم بطریقی ره خواب میزند و مانده ام چکار کنم؟
بد نیست حالا که یادی از سهراب شد قطعه ی زیبایی از شادروان فریدون مشیری را نیز
تقدیم محضرتان کنم با عنوان یوسف در چاه.
دردی اگر داری و همدردی نداری
با چاه آنرا در میان بگذار با چاه
غم روی غم انداختن دردیست جانکاه
گفتند این را پیش از این ،اما نگفتند
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه، دردت را کجا فریاد کن آه.
امید که مقبول طبع عزیزان دل قرار گرفته باشد. برای روح بلندشان رحمت واسعه ی الهی آرزومندم.
خداوند شما را شاد و سر زنده و موفق و موید بدارد و از زندگی لذت ببرید.