گذشت عمر من از آرزوی دیدن تو

حکایتی است عجب دیدن و ندیدن تو

دوباره طبع شاعری من در بهار گل کرد

در آرزوی نگاهی به شوق چیدن تو

کلافه است دل از رفتن و نیامدنت

گرفته حالم از این بی خبر پریدن تو

چه میشود که بیایی عزیز رفته من

در آستانه مرگ از غم ندیدن تو

دلم شکسته پر از اضطراب و تشویشم

هلاک میشوم اگر، نرسد مژده ی رسیدن تو ...