یک شهر دلش بحال ما سوخته است ...
گذشت عمر من از آرزوی دیدن تو
حکایتی است عجب دیدن و ندیدن تو
دوباره طبع شاعری من در بهار گل کرد
در آرزوی نگاهی به شوق چیدن تو
کلافه است دل از رفتن و نیامدنت
گرفته حالم از این بی خبر پریدن تو
چه میشود که بیایی عزیز رفته من
در آستانه مرگ از غم ندیدن تو
دلم شکسته پر از اضطراب و تشویشم
هلاک میشوم اگر، نرسد مژده ی رسیدن تو ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 18:24 توسط حمید راهدار
|