تمام سهم من از زندگی

پنجره ای رو به دریاست

 روزها

 مشرف به تماشاگه غروب غم انگیز خورشید

مسحور آسمان آبی ام

و شبها

شاهد دلباخته ی مهتاب و

 دلبسته رویای ستاره هام

در خلال اوهام

ناگهان از هر سو

نغمه اهل دلی می آید

از غم تازه گلی می خواند

که دریغا ای دوست :

از بر من مگریز

من به مهمانی

چشمان تو عادت دارم

از غم و غصه شکایت دارم

از خیال تو حکایت دارم...