دل باخته تنهایی ...
تمام سهم من از زندگی
پنجره ای رو به دریاست
روزها
مشرف به تماشاگه غروب غم انگیز خورشید
مسحور آسمان آبی ام
و شبها
شاهد دلباخته ی مهتاب و
دلبسته رویای ستاره هام
در خلال اوهام
ناگهان از هر سو
نغمه اهل دلی می آید
از غم تازه گلی می خواند
که دریغا ای دوست :
از بر من مگریز
من به مهمانی
چشمان تو عادت دارم
از غم و غصه شکایت دارم
از خیال تو حکایت دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:22 توسط حمید راهدار
|