گفتم و گفت ...
گفت:
غزالان کم گذر آرند به پیشم...
گفتم:
خوش باش و غم دنیا مخور که عمر آب روان است و دنیا دار مکافات...
گفت:
ای بابا، گرفتی ما رو ...!!؟دادا دست خوش، انگار تو از من تشنه تری ...
گفتم :
ای برادر، دیگه از من و امثال من گذشته،تو هم بهتره فکر نان باشی که
خربزه آبه ...
گفت:
حالا که همون خربزشم گیر ما نمیاد ، و بلافاصله با نگاه و حالتی
ملتمسانه و مرموزانه و به تندی ادامه داد که خب حالا مگه چی
میشه یه تکه از اون نونت رو بذاری دهن داداشت...
گفت:
اخوی نون من بیاته گمون نکنم راست گلوی سوسولای نازک نارنجی
باشه...
با پوزخندی گفت:
زکی، ما رو باش به کدوم امامزاده دخیل بستیم ...بعد این همه مدت
اومدیم پیشت صفایی کنیم همه غم و غصه هام اومد جلو چشام،
آیدین می گفت حمید آقا همچی تو باغ نیست باورم نشد...
کار نداری ؟ ما رفتیم عزت زیاد...
خندیدم و گفتم:
سعید جون گره کور کار تو آیدین خان عزیز با یکی دو کلوم حرف و حدیث
من و دیگران حل نمیشه، مشکل شما اساسی تر از این حرفهاست...
آره سعیدجون، عجله نکن نوبت شمام میرسه، واسه شما حالا حالاها
خیلی زوده وارد گود بشید...سلام مرا به رفیق شفیقت آیدین خان
عزیز و سایر دوستان منورالفکر مشابه جمعی راسته مرفهان بی آه
و درد خوشگذران برسون و باتفاق فکر بهبود خودز دری دیگر کنید که
طبیبی حاذق باشد و از من دلگیر نباشید زیرا متاسفانه یا خوشبختانه
مطب و مطبخ و مسکن و دفتر و دیوان و دستک چاکر دیرگاهی است
اسیر ظلمت وخاموشی و فراموشی است. از روزگار و گلعذار و مرغزار
و لاله زار ما جز یاد و خاطره ای هیچ باقی نیست و البته به همین احساس
شیرین نوستالوژیک دلخوش و مسرور و مشغولی، .باری عزیز:
روزگاری پیش ما هم روزگاری داشتیم
در میان گلعذران گلعذاری داشتیم ...