شاخه خشک دلم جان میگر فت

این سکوت تلخ پایان میگرفت

با خیال لاله ی سرخ چمن

لحظه هایم بوی باران میگرفت

 انتحار خفتگان بیداری است

جشن وصل و ختم هجران میگرفت

ناگهان دیدم که ازخود غافلم

سیل غم از دیده فرمان میگرفت

این دل از خو یشتن بیگا نه ام

صورت پیدا وپنهان می گرفت

داستان عشق بی فرجام  من

در کویر سینه جولان می گرفت

حاصل عمرم شبی بر باد رفت

کاش دردی جای درمان می گرفت

افتخار   حرمت  صاحبد لا ن

حامد از سلطا ن خو بان میگرفت