جانا بیا که دل ز خیالت گرفته است ...
شاخه ای خشک و خسته و زردم
زاده ی رنج و غصه و دردم
چون چراغی نهاده بر بادم
گلعذاری نمی کند یادم
نیست از دوستان و گل اثری
سوی ما کس نمی کند گذری
غم هجران اوست بر جانم
در خم زلف دوست زندانم
روز و شب ناله از جگر آرم
همچو منصور بر سر دارم
در شب سرد و تیره و خاموش
میرسد نغمه هر کران بر گوش
دلم از اضطراب گل سوزد
دیده بر سبزه زار می دوزد
با که گویم حدیث دلتنگی ...؟
ز که جویم وفا و یکرنگی ...؟
گفت گشتم نبود هم کیشی...
ای خوشا شور و حال درویشی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:53 توسط حمید راهدار
|