شاخه ای خشک و خسته و زردم

زاده ی رنج و  غصه و دردم

چون چراغی نهاده بر بادم

گلعذاری نمی کند یادم

نیست از دوستان و گل اثری

سوی ما کس نمی کند گذری

غم هجران اوست بر جانم

در  خم زلف دوست زندانم

روز و شب ناله از جگر آرم

همچو منصور بر سر دارم

در شب سرد و تیره و خاموش

میرسد نغمه هر کران بر گوش

دلم از اضطراب  گل سوزد

دیده بر سبزه زار می دوزد

با که گویم حدیث دلتنگی ...؟

ز که جویم  وفا و یکرنگی ...؟

گفت گشتم نبود هم کیشی...

ای خوشا شور و حال درویشی ...