تا دلی آتش نگیرد ، حرف جانسوزی نگوید ...
نمی دونم چرا هنوز هیچی ننوشته خسته میشم...!!!؟؟دیشب می خواستم از ستاره ها
بنویسم نشد و امشب که می خوام از مهتاب بنویسم تا الان موفقیتی حاصل نشده است.
قدیما می گفتن هرگاه خوابت نمی بره ستاره ها رو بشمار تا خوابت ببره که متاسفانه بواسطه
آپارتمان نشینی از این موهبت هم محروم هستیم.از درگاه الهی توفیق می طلبم تا بتوانم
از خورشید عالمتاب بنویسم.از اون طلای ناب و مهربون که انوار درخشانش بر عالم و آدم و
سبزه و گیاه و دشت و درخت و کوه و بیابون و پرندگان و چرندگان یکسان و یکنواخت می تابد و
همه جا را نور و روشنی می بخشد و مظهر سخاوت و مهربانی است.باری در آغازین روزهای
بهار دنبال انگیزه ای برای نوشتنم.ظرفیت عظیم مهرورزیدن و زیبایی و لطافت فرشته ها همزمان
در ذهنم خطور می کنند و از لذت نوشتن سرشارم میسازند.نسیم بهار بیادم می آورد که سهم
انسانها از هستی به وسعت قلب مهربونی است که در سینه اشان می تپد.با خود زمزمه میکنم
کاش همیشه در عالم خوش کودکی می ماندیم تا بجای دلمان زانویمان زخم میشد.آرزو میکنم که
استاد تغییر باشیم تا قربانی دست و پا بسته تقدیر... می توانیم با توسل به چتر مهربانی از صدمات
طوفان سرنوشت در امان بمانیم.بقول ظریفی (( اگر وجود خداوند بزرگ باورت بشه خدا هم یک نقطه
میذاره زیر باورت و یاورت میشه ))... عزیزان موج دریای روزگار هر رد پایی را مدفون میسازد مگر رد
پای دوست که در ساحل قلب آدمی تا ابد ماندگارست.مهم در کنار هم بودن نیست بلکه آنچه مهم
و ارزشمند است بیاد هم بودن است..تا دیداری ۲ باره از درگاه الهی برای همه ی دوستان عزیزم
سلامتی و سعادت و کامیابی آرزومندم.پاینده و شاد و شادی بخش باشید.