گاهی چنان خستگی و بیحوصلگی بر وجودم چیره میشود که به کلی از خودم نومید و

مأیوس میشوم.الساعه یکی از همون لحظات است که رخوت و سستی کسالت باری

روح و روانم آزرده ساخته و چقدر همت بخرج داده ام که بجای لم دادن و استراحت مطلق

مشغول نگارش روحیات مستولی بر وجودم هستم که اگر همینطور ادامه یابد مرا از مرز

افسردگی فراتر برده و به جنون نزدیک میسازد....!! واقعن  که عجیب و غریب و درد آورست.

خستگی و کسالت معمول با یک دوش آب ولرم یا یه چرت کوتاه مرتفع میشه ولی نمیدونم

چرا ما همه چیزمون باید بر عکس  دیگران باشه..البته در همه حال مخلص شما خوبان مصفا

و پاکدلیم .بی شک اگر نعمت همراهی و همدلی شما عزیزان و تعلق خاطر عاطفی به قلم  

موجب امید و مایه قوت قلبم نبود چه بسا از شدت اندوه دق میکردم. وقتی زندگی مجموعه

یکسانی از توقعات و تصنعات و تعقلات را در لوای امور روزمره تلقی و تجلی نماید خود بخود

یکنواخت و کسل کننده جلوه می نماید و تکرار در تکرار در تکرار آدم را به قهقراء می برد و سر

چشمه ابتکار و خلاقیت و نو آوری در نهاد انسان می خشکد.حرف بسیار و درد دل تمام ناشدنی

است لکن از آن جهت که از یأس و کسالت و حرمان نوشتن درد را افزون و اندوه را مضاعف

میسازد  اجمالن به همین مقدار اکتفاء نموده و از دوستان عزیز و مخاطبین ارجمند و مراجعین

شریف التماس دعای عاجل دارم.  من الله التوفیق ...