شبیخون دل ...
دل بود و من و زمزمه مرغ سحر
شایدکه دهد ستاره از دوست خبر
چون می شکند تیر نگاهش در دل
خورشید ز تاب شرم ناید به نظر
************************
در دلم غوغایی است
نازنین حرف بزن
از چه رو سلسله جنبان شده ای ...!!
به چه جرمی است که زندان شده ای ...؟؟
تو نبودی ای دوست
و من از داغ فراق
تا سحر با دل خود حرف زدم
داد و بیداد من از دست فلک
خلق را شاکی کرد
عهد کردم که دگر بی پروا
دل و دین را
به کسی نسپارم
ز غم دوری گُل بیمارم
تا سحر گاه امید
بدمد پرتو خورشید وصال
مهربان شب همه شب بیدارم
نازنین بعد خداوند جلیل
به تو رو می آرم ...
+ نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 16:19 توسط حمید راهدار
|