دل بود و من و زمزمه مرغ سحر

 شایدکه دهد ستاره از دوست خبر

چون می شکند تیر نگاهش در دل

 خورشید ز تاب شرم ناید به نظر

************************

در دلم غوغایی است

نازنین حرف بزن

از چه رو سلسله جنبان شده ای ...!!

به چه جرمی است که زندان شده ای ...؟؟

تو نبودی ای دوست

و من از داغ فراق

تا سحر با دل خود حرف زدم

داد و بیداد من از دست فلک

خلق را شاکی کرد

عهد کردم که دگر بی پروا

دل  و دین را

به کسی نسپارم

ز غم دوری گُل بیمارم

تا سحر گاه امید

بدمد پرتو خورشید وصال

مهربان شب همه شب بیدارم

نازنین بعد خداوند جلیل

به تو رو می آرم ...