ناگهان در دیده سیلابی گرفت ...
در عبور کاروان روز و شب
روشنای روز را
لحظه ی هنوز را
بال و پر زنان گذشته ام
از فراق دوستان شکسته ام
در عزای همرهان نشسته ام
گرچه خسته ام ولی
در حریم کوچه باغ عاشقی
در به روی غیر دوست بسته ام
جز وفا و مهر یار
از همه گسسته ام
از کمند کید و کین
به یمن دوست رسته ام
به غیر ذات پاک و بیکران حق
قرار و عهد بندگی
به هیچکس نبسته ام ...
۲۵ آبان ۸۸ / کرمان .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:19 توسط حمید راهدار
|